|
معجزه کن مرا..
|
تنم در طول روز با من کشش نداشت و نمی آمد. ساعت جلو میرفت، همه چیز جلو میرفت اما من، نه! برای جلوگیری از خسته تر نشدن، دست از تمام کارهای دنیا کشیدم و یک گوشه نشستم. بدون ِآهنگ،بدون حرف، بدون فکر کردن با ذهنی خالی. بعد از مدتی توی همین حال بودن تصمیم گرفتم بازی کنم و وسط بازی متوجه لرزش دستم شدم. همان دست ک رگ عصبش دیوانه ام کرده. لرزش دست از من بعید بود. مثل پرش پلک ک مدتی قبل سراغم آمده بود. زیادی دارم خودم را کنترل میکنم و آثار آن فشار های عصبی اینطور روی جسمم بروز میکند. ولی اینها حتی توانایی روبرویی با توکل ِ من رو ندارن:)
از همون توکل صحبت میکنم که محکم به تو بسته شده خدای ِ بزرگِ من.
صدای آهنگ را بلند کرده ام و حتی بی آنکه بدانم چه میگوید اینجا مینویسم. لبخند بزرگی میزنم و بعد از پست این متن، یکم " من تکانی" میکنم. نیاز دارم کمی به خودم تکان بدهم و پر قدرت و قوی تر برگردم. نیاز دارم از روز ها جلو بزنم نه که عقب بیفتم. چشم هایم را ببندم وبه تمام فکر هایی که این مدت نکرده ام و جمع و جور نبوده اند،سامان بدهم.
همین که قدر دان باشن ، کافیست :)
(لبخندی پهن روی لب هایش مینشیند و قطره اشکی که دلش نمیخواهد بچکد را پاک میکند .)
بعدا نویس : هنگام تایپ این متن پشه خدانشناس سه جای دستم رو نیش زد !
اینقدر پشه توی اتاقم و خونمون زیاد شده که دیگه حس میکنم ما اومدیم داخل خونشون تا اونا اومده باشن داخل خونه ما !
از هر سایزی هم تصورش کنین هست. کوچک کوچک تا بزرگ بزرگ !
پاهایم را دراز کرده بودم و چایم را نوش جان میکردم که زنگ در خورد. همسایه بغلی مان بود . چند نان شیرین خانگی داد . همسایه مان را زیاد نمیشناسم. آن ها هم مرا نمیشناسند. یکسال و نیم است به این خانه آمده اند و از من ، فقط صدای ِ جیغ های هراز گاهیم و موقع ورود به خانه در حد سلام علیکم ، بفرمایید خانه ارتباط داشته ایم. بقیه اعضای خانواده آن ها را میشناسند. چندین بار هم کارم در خانه گیر کرد و هیچکس خانه نبود ولی در خانه ی آنها را نزدم برای کمک خانم همسایه . راستش میگویم همسایه خوبی هستند و قرار نیست برای هم مزاحمت ایجاد کنیم . و وقتی نارنج های درخت حیاط را چیدم و به داداش دادم برایشان ببرد از پارکینگ با فاصله یک دیوار بینمان صدایش را بلند کرد تا تشکر کند و من یادم به خانه ی خاله افتاد. حتی هر از گاهی از دیوار عبور میکردیم میرفتیم خانه ی هم جای در و دلم برای سنگ ریزه هایی که به شیشه میزدیم تا صدایشان کنیم بیایند چیزی را ببرند ، تنگ شد . آن موقع ها وقتی پیتزا درست میکردیم ، سهم ان ها را جدا درست میکردیم و بهشان میدادیم و آن ها هم همینطور . حتی دلم برای سوپ های خوشمزه ی دخترخاله تنگ شد . برای بلند صدا کردن و اسم من و در آخر نشنیدنمان و تک زنگ تلفن خانه به معنای بیا روی دیوار .
برای ِ روی دیوار رفتن و صحبت کردن و صدای مامان که میفتی. برای تمام بچگی که میگفتیم یک در بگذاریم بین خانه ما و آنها تا راحت تر به جای کوچه ، از حیاط تردد کنیم. برای شنیدن صدای خنده شان از پنجره های باز و برای وقت و بی وقت خانه ی هم رفتن .
برای تمام ِ خاطره های بچگی که حالا خانم همسایه به یادم آورد .
دیشب وقتی اومد خونمون بعد از مدتها گفت خونه تکونی نمیکنی ؟ ببین همه ی ظرف های کابینت رو بیار بیرون تمیز همه ظرف ها بشور و کابینت رو تمیز کن و بچین سرجاهاشون . گفتم نه ، اینطور که تو فکر میکنی من یه مادر فولادزره هستم که میتونم یکروزه اینجا رو تنها تنها تمیز کنم. نه جانم ! من دو روز پیش خونه رو ضدعفونی کردم و کف آشپزخونه رو جمع کردم چون مجبور شدم لوله ترکیده بود و همونجا توی آشپزخونه سر خوردم و الان کمرم کبود و ورم داره . هنوز نمیتونم روی صندلی درست بشینم درس بخونم و هی بلند میشم، دراز میکشم همینطوری هم کلی از درس ها عقبم بخوام خونه تکونی هم بکنم دیگ هیچی ! چیزی نگفت. مشغول شام درست کردن شدم که یکهو گفت راستی بازم میخوام برای بنده خدا ازت خواستگاری کنم . همینطور نگاهش کردم گفتم اول که یکبار گفتم نه ، به بابا هم گفتی ، گفت نه، دیگه چرا باز بحث قبل رو پیش میکشی ؟ گفت که آخه مورد خوبیه و گفته راضیت کنم . گفتم من راضی نمیشم اصلا . خداروشکر دیگه چیزی نگفت در موردش و مشغول تعریف از این چند وقت که ندیده بودمش شد .