معجزه کن مرا..

تنم در طول روز با من کشش نداشت و نمی آمد. ساعت جلو میرفت، همه چیز جلو میرفت اما من، نه! برای جلوگیری از خسته تر نشدن، دست از تمام کارهای دنیا کشیدم و یک گوشه نشستم. بدون ِآهنگ،بدون حرف، بدون فکر کردن با ذهنی خالی. بعد از مدتی توی همین حال بودن تصمیم گرفتم بازی کنم و وسط بازی متوجه لرزش دستم شدم. همان دست ک رگ عصبش دیوانه ام کرده. لرزش دست از من بعید بود. مثل پرش پلک ک مدتی قبل سراغم آمده بود. زیادی دارم خودم را کنترل میکنم و آثار آن فشار های عصبی اینطور روی جسمم بروز میکند. ولی اینها حتی توانایی روبرویی با توکل ِ من رو ندارن:)

از همون توکل صحبت میکنم که محکم به تو بسته شده خدای ِ بزرگِ من.

صدای آهنگ را بلند کرده ام و حتی بی آنکه بدانم چه میگوید اینجا مینویسم. لبخند بزرگی میزنم و بعد از پست این متن، یکم " من تکانی" میکنم. نیاز دارم کمی به خودم تکان بدهم و پر قدرت و قوی تر برگردم. نیاز دارم از روز ها جلو بزنم نه که عقب بیفتم. چشم هایم را ببندم وبه تمام فکر هایی که این مدت نکرده ام و جمع و جور نبوده اند،سامان بدهم.

+ Writen by  چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۰Time 20:53  هیچ او   | 

امشب چشمام جای زل زدن به سقفِ گچی خونه، به سقف آسمون زل زدن. به سیاهی ِ اون و چشمک زدن ستاره های کم نور و پر نور.

بچه که بودم همیشه ستاره پر نوره واسه من بود. الان ولی ستاره کم نور کم نوره واسه منه چون فاصلش از اینجا خیلی بیشتره و اینکه واسه کس دیگه ای نیست . ستارم راهش دوره ولی فقط واسه منه:)

هر نسیمی که میاد، درخت نارنج تکون میخوره و سایه اش روی دیوار میفته و اگر عین بچگیم بخوام نگاه کنم ، به تصویر هایی تبدیل میشن که باید سرم رو ببرم زیر پتو :دی

+ Writen by  سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۹Time 3:42  هیچ او   | 

و باز با قدرت به زندگی بر میگردد.

+ Writen by  شنبه بیستم مهر ۱۳۹۸Time 20:42  هیچ او   | 

چرا توی اردیبهشت و خرداد تمام جانم و انرژیم‌ گرفته میشود؟! که بشوم یک آدم بی انگیزه ی‌خسته که حس کنم هیچکس رو اطراف خودم ندارم و حس کنم آدم ها از من بیزارند و این حس ها بیشتر اذیتم میکنند و من ... من چنان گم شده ام که اصلا هیچ دستی برای پیدا کردن خودم به طرف خودم دراز‌نمیکنم. هیچوقت فکر نمی‌کردم ک من بخوام چنین روزا رو طوری بگذرونم که اصلا خودم نشناسم خودمو... این وضع داره ضعیف ترم می‌کنه ! جسمی ، روحی شدید تحت فشارم و از این وضع خستم، خیلی خیلی خیلی خسته ..!

+ Writen by  پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۸Time 17:51  هیچ او   | 

عمیقا دلم برای این نوع بیرون رفتن تنگ شده بود. ماشین را روشن کرد و گازش را گرفت و طرف حافظیه پیچید و دستی را کشید . مثل چوب ب صندلی میخ شده بودم و بعد باز گازش را گرفت و اینبار نزدیک فرودگاه ایستاد و ازجیگرکی ها ، ده سیخ جیگر گرفت که یک سیخ من و نه سیخ اون :دی .بعد با بستنی و لواشک های خوشمزه و چیپس گولم زد و منو به زور برد خونه. من دستم به صندلی و شیشه پایین و ولوم آهنگ بالا و نفس عمیق میکشیدم و حال خوب رو به سلول هام رسوندم.


حالِ درون: هیچ او نویس با حالِ خوب
+ Writen by  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۸Time 20:3  هیچ او   |