|
معجزه کن مرا..
|
پاهایم را دراز کرده بودم و چایم را نوش جان میکردم که زنگ در خورد. همسایه بغلی مان بود . چند نان شیرین خانگی داد . همسایه مان را زیاد نمیشناسم. آن ها هم مرا نمیشناسند. یکسال و نیم است به این خانه آمده اند و از من ، فقط صدای ِ جیغ های هراز گاهیم و موقع ورود به خانه در حد سلام علیکم ، بفرمایید خانه ارتباط داشته ایم. بقیه اعضای خانواده آن ها را میشناسند. چندین بار هم کارم در خانه گیر کرد و هیچکس خانه نبود ولی در خانه ی آنها را نزدم برای کمک خانم همسایه . راستش میگویم همسایه خوبی هستند و قرار نیست برای هم مزاحمت ایجاد کنیم . و وقتی نارنج های درخت حیاط را چیدم و به داداش دادم برایشان ببرد از پارکینگ با فاصله یک دیوار بینمان صدایش را بلند کرد تا تشکر کند و من یادم به خانه ی خاله افتاد. حتی هر از گاهی از دیوار عبور میکردیم میرفتیم خانه ی هم جای در و دلم برای سنگ ریزه هایی که به شیشه میزدیم تا صدایشان کنیم بیایند چیزی را ببرند ، تنگ شد . آن موقع ها وقتی پیتزا درست میکردیم ، سهم ان ها را جدا درست میکردیم و بهشان میدادیم و آن ها هم همینطور . حتی دلم برای سوپ های خوشمزه ی دخترخاله تنگ شد . برای بلند صدا کردن و اسم من و در آخر نشنیدنمان و تک زنگ تلفن خانه به معنای بیا روی دیوار .
برای ِ روی دیوار رفتن و صحبت کردن و صدای مامان که میفتی. برای تمام بچگی که میگفتیم یک در بگذاریم بین خانه ما و آنها تا راحت تر به جای کوچه ، از حیاط تردد کنیم. برای شنیدن صدای خنده شان از پنجره های باز و برای وقت و بی وقت خانه ی هم رفتن .
برای تمام ِ خاطره های بچگی که حالا خانم همسایه به یادم آورد .