|
معجزه کن مرا..
|
به دلیل زیبا بودن شماره پست ، با اینکه چهار عدد من نیست اما ته مانده ی انرژیم را جمع میکنم تا بنویسم.
بنویسم برای فرداهایم.
وسایل میزم را مرتب میکنم و لیوان های آب و چای و شربت را به آشپزخانه میبرم ، پتوی همیشه بازم را تا میزنم و چند ضربه به بالشتم میزنم تا مرتب شود ، لباس های اضافه ی چوب لباسی را در کمد آویزان میکنم ، لاک قرمزم را برمیدارم و ناخن های دستم را لاک میزنم ، رژلب قرمزم را روی لب هایم میکشم ، موهایم را شانه میزنم و میبندمش ،به گل های توی اتاقم آب میدهم و قربان صدقشان میروم ، آهنگ تیک تاک را پلی میکنم و روی صندلی مینشینم و همراهش میخوانم . حالم خوب است . با تمام غم هایی که روی دلم سنگینی میکند، خوب است .
مینویسم برای فرداهایت هیچ او .
این روز ها که کم حوصله تری، آرامی، لبخندهایت برای خنده گشوده نمیشوند فقط تعداد اندکی که واقعی های زندگیت هستند در کنارت هستند و حضورشان مستدام در زندگیت . قدرشان را بدان ، خیلی خیلی زیاد .
به رویاهایت فکر کن ، به چند سال اینده ات. خب حالا یادت بیاور برای رسیدن به آن رویاها باید این روز ها تلاش کنی ! هیچ او ..
اگر خسته شدی بنشین ، اما جا نزن ! حالت بد شد گریه کن اما جا نزن.
هیچ او..
بخند هیچ او :)
باد لا به لای موهایم مینوازد.چشم هایم را میبندم و به موسیقی نواخته شده گوش میسپارم. نت های آن را تشخیص نمیدهم . مانند افکارم در هم ریخته است و من ..
آه بیچاره من که حتی نمیتواند دیگر بنویسد..
نادر ابراهیمی میگه:
من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمیکنم،
چرا که میدانم هیچ چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمیکند و الماس عاطفه را صیقل نمیدهد. اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمیپذیرم،
چرا که غم حریص است و بیشترخواه و مرز ناپذیر... هر قدر که به غم میدان بدهی، میدان میطلبد و باز هم بیشتر و بیشتر..
پ.ن: گمان میکنم هنوز جا دارید این غم . آن ته مانده خوشی را هم میتواند بنوشد.
اما .. امان از امروز ، نه حوصله ی کاریست نه حوصله ی فکری
تنها نشستن و هیچ کار نکردن را طلب میکنم ..
یادش بخیر ؛ زمانی که او بود ، ناخن هایم را مرتب کوتاه میکرد و من عاشق این بودم فقط ناخن هایم بلند شود و چشم هایمرا ببندم .
حالا او دارد ناخن هایش را کوتاه میکند ، نگاه میکنم، چیزی درون قلبم فرو میریزد . با هرچیز کوچکی او جلوی چشمانم نشسته است و من ، دلتنگ تر از لحظه ی پیش میشوم .
اسبها ۲۰۵ استخوان دارن که ۸۰تای اون استخوانهای پاشونه، به خاطر همین وقتی پای اسبها میشکنه خلاصشون میکنن.
بعضی رنجها تسلیناپذیره، هیچ وقت خوب نمیشی و تمام عمرت با یک درد عظیم زندگی میکنی .
پ.ن : این درد یکطور توی تموم وجودت میپیچه که تموم ذره های تورو به خودش معطوف میکنه . تیکه تیکه قلبت رو از بین میبره و دست آخر چیمیمونه از تو؟