معجزه کن مرا..

قهوه جوش را شستم و خواستم قهوه دم کنم و در حین درست شدنش گوشی بدست به یخچال تکیه دادم و نشستم.دو دقیقه که گذشته باید قهوه ام آماده میشد که نگاهی به قهوه جوش انداختم که دیدم آب از آن سرازیر میشود و روی موتورش میریزد. از ترس سوختنش سریعا خاموش کردم و از پریز کشیدم و نگاهی به آن انداختم و بعله ! لوله ی واسط را یادم رفته بود بگذارم .

قهوه که آماده شد ، لیوانم را برداشتم و به اتاقم رفتم .کمی میز را مرتب کردم و قهوه را آرام آرام خوردم. و نیم ساعت بعد ، احساس سرگیجه ، تپش قلب ، ضعف بهم دست داد و دراز کشیدم تا بهتر شوم که نشدم. گل گاوزبان دم کردم تا آرامم کند و سیبی بعد از ان خوردم . هر سری که قهوه میخورم باید به خودم یادآوری کنم لطفاً یادت نرود با معده خالی قهوه نخوری ، نخوری ، نخوری !

این همه نوشتم که فقط این خط آخر را به خودم یادآوری کنم.

+ Writen by  جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸Time 19:24  هیچ او   | 

انگار که یک وزنه ی پونصد کیلویی را روی سینه ام گذاشته باشند و بگویند حالا برو ! و من با آن وزنه ی سنگین که حتی توان نفس کشیدنم را گرفته است حتی توان از جایم بلند شدن را ندارم ؛ خستگی را با تک تک سلول هایم حس میکنم و بدنم وا رفته است! دل ِ غمگینم از تلویزیون نوحه ها را میشنود و چشم های بینوایم پشت سرهم اشک میریزد . میخواستم برایتان بنویسم سردار ولی ناچیز تر از آنم که بتوانم کلمه ای در مقابل شما پیدا کنم و برایتان سر دهم . آسوده بخواب 🖤

+ Writen by  یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸Time 19:55  هیچ او   | 

نشسته بودم توی اتاقم و چای ام را می‌خوردم. گوشیم زنگ خورد . جواب دادم و گفت خونه ای ؟ گفتم آره ، چطور ! گفت بیا واتس آپ. گفتم تو پشت در ما نیستی ؟ صدای ماشینتون رو شنیدم از پنجره اتاق . گفت نه .گفتم خیلی هم خوب پس حتما بابا جان هست ‌‌‌. گوشی قطع کردم و زنگ در خورد. تا آیفون رو زدم و رفتم در بالا باز کنم دیدم با یه نایلون در از خنزل پنزل و یه کیک نااارنجی توی دستش وارد شد و من با چشمای گشاد شده گفتم کیکههههه؟؟؟ خندید . نمیشد بغلش کرد کیکم خراب میشد . با ذوق نگاهش کردم گفتم تو که گفتی میرم خرید !!! گفت الکی گفتم ذهنت دور کنم ! و من با ذوق نگاهش میکردم ‌. با هم آشپزی کردیم و میوه شستیم و ظرف شستیم و کادو گرفتم و عشق گرفتم. شاید ته دلم برای حضور دوستام کنارم دلتنگ بودم ،برای حضور باقی خانواده ، برای حضور او ولی فهمیدم میتونم تو قشنگ ترین لحظه هام کنار خودم حسشون کنم و شمع رو فوت کنم با دلی پر از آرزو و امید .قو باید بگم من چقدرمیتونم خوشحال باشم برای داشتن آدم های خوب توی زندگیم ؟ خانواده ام ، دوستام و همه ! خدایا شکرت

اینو اینجا نوشتم یادم نره که حضور آدم ها می‌تونه سبز ترین باشه و توی قلبم بدرخشن! و من الان با لبخندی گشاد از یادآوری تبریک هام این قسمت رو می‌نویسم و میتونم بگم از ته دل خدایا شکرت . بذار همه چی همیشه به همین قشنگی بمونه 💚 عاشقتم خدای قشنگِ من ...💛

این هم به وقت سوم دیماه و زیبا و رنگی :)))

+ Writen by  چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۸Time 1:52  هیچ او   | 

گاهی اوقات وقتی داری آروم آروم قدم برمیداری و سرت به بالاست پات می‌ره روی یه سنگ که میخوری زمین. تو اون لحظه از خودت عصبی میشی چرا نگاه نکردی چرا ب خودت آسیب زدی و این درد زمین خوردن و درد عصبیت زیاد میشه که یه لحظه به خودت میای میبینی تو برای خودت خیلی کارا نکردی ! برای خوشحالی خودت از خیلی چیزا نگذشتی و خودت رو پر کردی که رو به انفجاری. بلند میشی خودت رو میتکونی و تصمیم میگیری دست دلت رو بگیری و برای اون زندگی کنی . اون بشه مهم ترین بخش زندگیت و الویتت!

من از خیلی این چیزا تو این مدت فرار کردم خودم رو یادم رفت و دنبال خودم گشتم وقتی بودم و میخواست نگاه کنی 

نمی‌دیدم! می‌گشتم ولی نمیدیدم! نگاه میکردم و نمی‌دیدم. دنبال چی بودم ؟ ...

+ Writen by  دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۸Time 12:37  هیچ او   | 

وقتی باد میاد ، یه ترسی توی دلم میشینه. قبلا دوست داشتم که باد بیاد و موهام رو به هم بریزه و پریشونشون کنه ولی الان میترسم ... صدای باد میاد و یه استرس عجیب توی دلم میشینه و هی تاب میخوره تاب میخوره تاب میخوره تا باد قطع بشه و طناب تاب پاره بشه و این استرس رخت ببنده و بره . چرا ؟ خودم هم نمی دونم !

+کمی زمان نیاز دارم برای تایید کامنت ها و سر زدن ‌.اگر از حالم میپرسید باید بگویم نمیدانم ولی بازمیگردم :)

+ Writen by  یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۸Time 21:11  هیچ او   |