معجزه کن مرا..

امروز خیلی سنگین بود . فقط ۲۵ دقیقه از این روز سنگین مانده است و بعد تمام! یک روز جدید شروع میشود که چند ساعت بعدش کوییز دارم و دیدار اولین باره ی یکی از دوستان دانشگاهی. حالا چشم هایم‌از نهایت خستگی باز نمیشود. از طرفی دلم میخواهد دانشگاه زودتر باز شود و از طرفی وسط ترم ، نه. گرچه عاقل تر از آن بودم که از ابتدای ترم درس ها را به حال خود رها کنم و جزوه هایم کم و بیش ، نوشته شده است . چیزی بنویسم برای بعد ، برای روز هایی که نفس آسوده میکشم ؛ خیلی خیلی خسته ام. توانی برای هیچ چیز ندارم . 

راستی هیچ او 

مرسی ازت :)

+ Writen by  دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۰Time 23:39  هیچ او   | 

هیچ او به قولش عمل کرد . اولین جایی که رانندگی کردم سمت تو بود :)  ، یادت هست ؟ 

و امروز برای چندمین بار بود که سمت تو آمدم؟

وقتی در آن سکوت من بودم و تو و پاییز ِ سرد و سنگِ  سرد ، دلم یک بغل محکم و سفت خواست. از آن ها که چشم هایم بی امان ببارند.

آه نگویم که چقدر دلتنگم. که دلتنگی چه بر سر لحظه هایم آورده است ! 

+ Writen by  یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۰Time 19:48  هیچ او   | 

دیشب، نمیدونم دلتنگی ، استرس، نگرانی ، دل آشوبی چی بود هرچی بود کنج گلوم نشسته بود و داشت خفم میکرد. حتی خوابم نمیومد اما سعی کردم زودتر بخوابم تا این حال بد بیشتر ریشه نزده توی وجودم. اما صبح.. صبح که از خواب بیدار شدم ، دل آشوبی زودتر از من روی صندلی نشسته بود بهم نگاه میکرد و دست تکون میداد.

+ Writen by  چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۰Time 8:37  هیچ او   | 

هزاران حرف نگفته شده توی گلویم نشسته است که حتی نمی‌فهمم چه حسی دارد گفتنش و یا چه صدایی تولید میکند آوای کلماتش . این حرف های نگفته ، صدا ندارد ، معنا ندارد ، از بغض پر شده است که حتی حرف هم نیست . بلد نیستم گفتنشان را.. بلدشان نیستم .

بغض های قدیمی توی گلویم نشسته است و انقضایشان، تا روزی ک نفس میکشم است . 

اکنون تمام عواطف احساسی ام حمله ور شده است و هیچگونه حرف هایم اعتبار ندارد .

+ Writen by  شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰Time 18:31  هیچ او   | 

درد دیوونم کرده / امونم رو بریده / نمیتونم کاری کنم/ فقط توی اتاقم قدم میزنم / نمی‌فهمم باید چیکار کنم / ساعت ششه / هنوز تا کلاس هم مونده/ میخواستم خونه رو کمک کنم مرتب کنیم نمیتونم / گوشیم رو برمیدارم و باز میگذارم زمین / کلافه ام/ چند دانه خرما میخورم و یک قرص/ هی پتو را میپیچم دورم و هی پسش میزنم / صدای بچه های کوچه که میخواهند مدرسه بروند می آید /یک درصد هم از دردم کم نشده / یک عالمه کار دارم و من ، کلافه از درد فقط چشم تایم را می‌بندم و راه میروم و نفس عمیق میکشم / انقباض و درد و تیر کشیدن و.../ کار هر بارم شده غر بزنم غر بزنم از این دوره / دلم میخواد فحش بدم اصلا به هرچی پریودی و درده/ لعنت به این درد های هرماه

+ Writen by  شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰Time 9:5  هیچ او   |