معجزه کن مرا..

سوار خط واحدم. ایستاده و کمی خم شده از درد ِ پا و تکیه به اتوبوس داده ام . دختری دارد پزِ کارت ملی و گواهینامه اش را به دوستش می‌دهد. به نقل از او میگویم :

` امروز گواهینامه ام رسید ، بابا میگفت سوار ماشین می‌شدی تصادف هم میکردی فدای سرت که گواهینامه نداری . اما خب دیگه از امروز راحت میتونم سوار ماشین بشم .

کارت ملیم رو همون سال دهم گرفتم و گم کردم و آدمی با شخصیت پیدا کرده و پست کرده برایم . `

ناخنش را نشان دوستش می‌دهد امروز کاشت زدم ، موهای پایین رنگ شده اش را ، دوستش در تمام مدت او را نگاه میکند انگار که چیز تازه ای کشف کرده باشد . انگار که دارد یاد میگیرد ، انگار حسرت می‌خورد . و در جواب حرف هایش نمی‌دانستم و چه خوب می‌گوید .

صندلی‌ای خالی شد خودم را به آن رساندم و متاسفانه از صحبت های جذاب این دختر پر شور به گمانم هجده ساله، محروم شدم.

+ Writen by  سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳Time 19:35  هیچ او   | 

تاکنون فکر میکردم آدمی آرام و ریلکس و از هر تنش و اضطرابی مبرا هستم؛ بار اول که به دکتر مراجعه کردم گفت عصبی نباش و استرس نداشته باش ، گفتم نه من اصلا آدم استرسی ای نیستم ، برای بار سوم که رفتم هم باز گفت عصبی نباش ، آرامش باش و ...

چطور ممکنه من استرس بکشم و تنها نشانه اش اذیت شدن معده ام باشد؟ البته به گفته دکتر از معده نیست و از روده است !

چه بگویم , لابد !

+ Writen by  دوشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۳Time 7:44  هیچ او   | 

داشتیم در مورد خونه های آیندمون صحبت می‌کردیم

دلم خواست اینجا هم بنویسم خانه ام را چون شاید فقط بتوان نوشت نه ساخت .

پنجره ای در آشپزخانه ام است که نور و زندگی میدهد به جان ِ قلب ِ خانه

گلدان های کوچیک و ظروف چوبی و سرامیک و سفالی در آشپزخانه ی من حضور دارند و میز کوچکی که برایمان کافیست. رو میزی ِ سنتی و سماوری که جای کتری برقی های امروزه روی گاز نشسته است .

سالنم به سبک سنتی مدرن طراحی شده و فرش نقش ایرانی قرمزی پهن است که با تمام خانه هارمونی دارد .

حیاط با باغچه ای بزرگ و گلدان های دورش که آب دادن به آن ها جان دوباره بخشیدن به خودم است .

عصر ها با بچه هایم در حیاط قالیچه ای کوچک می اندازیم و کیک شکلاتی که برایشان درست کردم میخوریم و بازی می‌کنیم ‌‌.

یکی از اتاق های خانه متعلق به من است .

اتاق ِ تنهاییم . درونش را با کتاب پر کرده ام و زمانیکه احتیاج دارم به خود بازگردم به این اتاق که نامش را اتاق مطالعه گذاشتیم می‌روم.

دوستش دارم. عروسک هایم هم اینجا گذاشته ام که کتاب ها تنها نمانند .

صندلی راحتی ای در گوشه ای گذاشتم که گاه گاهی رویش می‌خوابم ..

و در آخر از این میترسم که درون آپارتمانی زندگی کنم که تاریکی را به روشنی ترجیح دهم و جای سماور و کیکی نباشد و تنها من باشم که منتظر من است ..

+ Writen by  یکشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۳Time 20:55  هیچ او   |