|
معجزه کن مرا..
|
چند روزی ست بیشتر از همیشه به خودم اهمیت میدهم . بیشتر دوستش دارم ، بیشتر مراقب سلامتی اش هستم ، بیشتر برایش شعر میخوانم ، بیشتر نگاهش میکنم ، بیشتر برایش انرژی مثبت میفرستم و بیشتر دست دلش را میگیرم و در دنیای ِ خیالی میگردانمش و برایش از آینده ی شیرینش میگویم . او هم بیشتر زندگی میکند و بیشتر میفهمد :)
نشسته بودم توی اتاقم و چای ام را میخوردم. گوشیم زنگ خورد . جواب دادم و گفت خونه ای ؟ گفتم آره ، چطور ! گفت بیا واتس آپ. گفتم تو پشت در ما نیستی ؟ صدای ماشینتون رو شنیدم از پنجره اتاق . گفت نه .گفتم خیلی هم خوب پس حتما بابا جان هست . گوشی قطع کردم و زنگ در خورد. تا آیفون رو زدم و رفتم در بالا باز کنم دیدم با یه نایلون در از خنزل پنزل و یه کیک نااارنجی توی دستش وارد شد و من با چشمای گشاد شده گفتم کیکههههه؟؟؟ خندید . نمیشد بغلش کرد کیکم خراب میشد . با ذوق نگاهش کردم گفتم تو که گفتی میرم خرید !!! گفت الکی گفتم ذهنت دور کنم ! و من با ذوق نگاهش میکردم . با هم آشپزی کردیم و میوه شستیم و ظرف شستیم و کادو گرفتم و عشق گرفتم. شاید ته دلم برای حضور دوستام کنارم دلتنگ بودم ،برای حضور باقی خانواده ، برای حضور او ولی فهمیدم میتونم تو قشنگ ترین لحظه هام کنار خودم حسشون کنم و شمع رو فوت کنم با دلی پر از آرزو و امید .قو باید بگم من چقدرمیتونم خوشحال باشم برای داشتن آدم های خوب توی زندگیم ؟ خانواده ام ، دوستام و همه ! خدایا شکرت
اینو اینجا نوشتم یادم نره که حضور آدم ها میتونه سبز ترین باشه و توی قلبم بدرخشن! و من الان با لبخندی گشاد از یادآوری تبریک هام این قسمت رو مینویسم و میتونم بگم از ته دل خدایا شکرت . بذار همه چی همیشه به همین قشنگی بمونه 💚 عاشقتم خدای قشنگِ من ...💛
این هم به وقت سوم دیماه و زیبا و رنگی :)))
به وقت ِانشا
لامپ هارو خاموش میکنم و کلید شب خواب رو میزنم.ولی روشن نمیشه .آخ، گمونم سوخته ! نمیتونم لامپ رو روشن بذارم و مجبورم توی تاریکی بخوابم. سریع پتوم رو مرتب میکنم تا از هرگونه حملات توی تاریکی بتونم از خودم مراقبت کنم و به زیر اون پناه ببرم.چشم هام رو میبندم و تمرکز میکنم برای خواب و میون این تمرکز صدایی میشنوم و سایه ای روی دیوار اتاقم.زوم میکنم با چشم هام روش و بعد از چند دقیقه با ترس ولرز گوشیم رو میگیرم طرفش و میبینم هیچی نیست . نفس آروم میکشم و باز تمرکز میکنم که این بار صدا تنها نیست ، حسمیکنم یکی داره توی اتاق راه میره و نگاهم میکنه! اینبار از ترس تموم بدنم عرق میکنه و پتو رو میکشم روی سرم و توی دستم فشار میدم.هنوز حس میکنم یکی هست و صلوات میفرستم تا آروم بشم. بعد که یکم آروم شدم پتو رو کنار میزنم و با صورت اون مواجه میشم جیغ میکشم محکم و میبینم صبح هست ! بعد از کلی کلنجار رفتن دیشب میون اون همه حس ترس خوابم برده و الان دارم روزم رو با صورت نشسته ی داداش که زل زده بهم شروع میکنم.میگم کارم داشتی ؟ میخنده میگه تو جیغ زدی !
بلند میشم و صورتم رو میشورم و با لبخند به نور نگاه میکنم. نور ...! چقدر من نور رو دوست دارم . یعنی یکطورایی حساب کنیم از تاریکی میترسم و پناه میارم به نور . اولین کاری ک میکنم بعد از خوردن صبحونه ، نوشتن یه لیست از کار های روزانمه. و بعد گوشی رو چک میکنم و وقتی شارژش رو به پایان هست کنار میذارم تا به کار هام برسم که میبینم چند ساعتی از این چک ِ کوتاه گذشته. لیستم رو نگاه میکنم و به اولین و الویت دارش که درس خوندن هست میپردازم. درس خوندن ؟ یا اینطور بگم آره از اینم ترس دارم. ترس دارم از اینکه قراره ایندم با چند تا سوال معلوم بشه . این ترس توی دلم برای از دست دادن دوستام هم هست .خیلی زیاد پررنگ هست که نکنه یکوقت ... نکنه یکوقت ... وهزار تا از این ها که تهش درس هم نمیخونم و بلند میشم که صدای گوشیم بیرون میاد . نگاهش میکنم یه شماره ناشناس هست . جواب بدم؟ نکنه اگر جواب بدم ....؟ خلاصه از این هم میترسم و گوشی رو به حال خودش رها میکنم. میخوام چای درست کنم. زیر کتری رو روشن میکنم و فلاسک رو آماده میکنم . وقتی میخوام آب جوش رو بریزم توی فلاسک میترسم یکهو فلاسک برگرده و بسوزم. بیخیال چای میشم و میرم سراغ پاکت آبمیوه ای که چند روزه توی یخچاله وبا نگاه به تاریخ انقضاش که امروز هست میترسم مریض بشم و بیخیال خوردن اینم میشم. تو طول روز هرکار میخوام انجام بدم میترسم از انجام دادنش و باز شب و باز تاریکی و....
راستی ، ما داریم از چی میترسیم ؟ از اینکه ریسک نکنیم و زندگی ای داشته باشیم که یکنواخته و با ترسِ از دست دادن سلامتی ، آرامش ، دوست و یا خیلی چیزای دیگه خودمون رو از داشتن لحظه های خوب و دل انگیز محروم میکنیم. خب اگر فرض رو بر این بگیریم که اون اتفاق ها بیفته ، آیا میشه نیمه پر لیوان رو که هم داشتن لحظه های خوب و لذت های زندگی هست به همراه اینکه هیچ اتفاق منفی ای نمیفته کنار بذاریم؟ یک عمره دارم با ترس زندگی میکنم. ترس اینکه اگر این کارو کنم فلان اتفاق میافته و ترس توهم های غیر طبیعی ! کاش میشد خوب زندگی کنم :)
وقتی نگاهش میکردم ، حس میکردم در من دانه ای جدید می روید ؛ و با شوق تمام زل میزدم به او و هر کجا که بودم ، مسیررم را برای رد نگاهش عوض میکردم و در دنیای چشمانش غرق میشدم . ولی یک حس اضافه بود ، اینکه اینکه داری از دستش میدهی ! اینکه تمام دارد میشود و اینکه آهای دنیا ! لطفاً ترمز کن و دنده عقب بگیر و به چند سال پیش مارا ببر . میخوام این بار طور دیگرنگاهش کنم ، زل بزنم به او و طور دیگر زندگیکنم . نمیخواهم هیچ اذیتی از طرف من به او آسیب برساند و نمیخواهم که .....
ولی دنیا میزند دنده سه ، چهار ، پنج و با سرعت هر چه تمام تر از این روزها میگذرد و من دارم حس میکنم دلم را میان تمام رفتن های این روزها جا میگذارم !
میدانم یک روز می آیی که من دیگر منتظرت نیستم . تو نمیدانی از روز هایی که من منتظر بودم و واژه ی انتظار را هی صرف میکردم تا که بیایی. با چهارده صیغه ی عربی میگفتم « تعال» و تو با صیغه ی پانزدهم نداشته نمیشنیدی. منتظر بودم که وقتی می آیی ، تمام خانه ی دلم را اذین ببندم و تمام دلتنگی ها را با یک آغوش گرمت از بین ببرم !برایت چای بریزم و تورا به قطره قطره خاطره و لبخند و آرامش دعوت کنم ؛ ولی تو نیامدی و من ماندم و همه ی دلتنگی ها.من ماندم و صرف « لکنه لم یأت » . نیامدی و دلم چشم به راه همه ی جاده ها ماند . نیامدی و تمام ِ روز ، شب شد و تمام شب ، سیاه تر از سیاه ! منتظرت هستم ، درست آن روزی که همه میخندند که نمی آیی و من پلک هایم را بر هم میفشارم و میگویم ولی او بی معرفت نبود ! و روزی که از انتظار دست میکشم ، تو می آیی ولی هیچ « منِ منتظری » وجود ندارد ! حواست باشد که دیگر مرا ، با آن نام قبل صدا نکنی که من ، خیلی وقت است ازخودم رفته ام...
*سیصدو سی و سه را برای خودم نگه داشته بودم ولی قرعه بنام نیل جان افتاد و این پست را تصاحب کرد :)