|
معجزه کن مرا..
|
به گمانم مقداری فهمید که چقدر ناراحتم . اصرار برای دعوت ِمن و بهانه ی بیخود و شنیدن نه از سمت من !
درست است که دلم برایش لک زده اما نمیخواهم فعلا ..
هیچ چیز را الان نمیخواهم .
امروز تمامش برای ِِمن بود . به خودم سامان دادم . فقط آهنگ گوش دادم، چای درست کردم و در حیاط کتاب خواندم و سریال دیدم . در حال درست کردن شام هستم و کمی تمیز کاری . این دومین تیکه از لباس هایم است که گم شده و هیچ ردی از آن نیست . چگونه میشود؟ خسته ام . درمانده شده ام . هیچ حرفی برای گفتن ندارم و دلم برای ِِهمه چیز تنگ است .
ساعت ۱۳:۵۳ مترو میرسد ، سوار میشوم ، چقدر همه ی آدم ها خسته اند، یا با نگاه شان لالایی میگویند یا سر به دیواره ها زده اند و چشم ها بسته است . گرم است هوا ، حق دارند ، اندک کسی با لبخند نگاهت میکند .
اگر اینقدر هزینه اسنپ به یکباره بالا نمیرفت ، هم اکنون به مقصد رسیده بودم ..
کم کم منی که چشم هایم لبخند میزند هم دارم به چشم های لالایی خوان تبدیل میشوم.
از دیشب هیچ نخوابیدم و دارم وارد یه مرحله ی جدید از رد دادگی میشم ، ارائمو تقریبا تموم کردم ولی مسلط نیستم برای گفتنش با اون همه کلمه ی چرت و پرت که تایپ کردم خدا میدونه چقدر قراره سوتی بدم .
میزان در رفت و آمد بودن من اونقدر زیاره که حتی خودم هم نمیدانم چرا حقیقتا یکجا نیستم هیچوقت .
الهی به امید ِ تو برای امروز :)
چرا باید الان همین الان دلم برای دندون کشیدن و زبون زدن به جای خالی دندون و حسش تنگ بشه؟ -_-