|
معجزه کن مرا..
|
الهی به امید ِ تو :)
ساعت ۷ صبح است ، منتظر خط واحد در روز تعطیل ایستاده ام.سوز سردی می آید که وادارم میکند گوشه ی شالم را تا حد دیدم جلوی صورتم بگیرم ولی این سوز ، از چشم هایم هم وارد تنم میشود .
زمان زیادی گذشته بود و خط واحد نیامد ( البته فکر میکنم آه ِ راننده تاکسی که برایم بوق زد و من اصلا توان جواب دادن به او نداشتم منو گرفت )
خانمی با نان و آش تازه آمد . از تازگی بخار روی پلاستیک نشسته بود .
میگفت آمده ام آش و نان برای بچه هایم بگیرم و بروم . گفتم این وقت صبح ؟ این همه راه ؟
میگفت اینجا آش خوبی دارد و خب مادر بودن همین است . دل ِ بچه هایم میخواست و بهانه ای برای بیدار کردنشان هم هست .
یا دیشب ، برای اینکه پاهای دختر یخ نکند ، مادر ، برای زیر پایش بلند شد و زیرانداز آورد . و بعد موهایش را دانه به دانه صاف کرد ، روغن زد ، اتو کشید..
مادر بودن همین است دیگر
شاهد فراموش کاری های روزانه ی خودم هستم . چند روزی است هی بیرون می روم و فراموش میکنم کارت شهروندی رو با خودم ببرم و امروز رکورد زدم و تمام کارت هایم فراموشم شد .
خب چطور تردد میکنم ؟ برای خرید امروز که با همراه بانک
و برای خط واحد ها ، به یک نفر میگم میشه براتون کارت به کارت کنم ؟ و الحمدلله شهر ِ پر از آدم های خوبی دارم . حتی یک نفر هم نگذاشته کارت به کارت کنم و به جایم حساب کردند . مقدار مبلغی آن زیاد نیست ، اما محبت و لطف آدم ها زیاد است به یک غریبه :)
توی خط واحد بودم دیروز و خب ، به راحتی از این بالا میشه توی ماشین بقیه رو دید . چهره ها نه ، تنها آدم هایی بی صورت
از این آدم های بی صورت ، یه نوزاد با صورت رو دیدم ، توی یه ماشین خیلی گرون ، دستای خانمی رو میدیدم که دور نوزادش حلقه شده بود و سری که پایین بود و به این نوزاد نگاه میکرد . حدود یه ربع پشت ترافیک مونده بودیم و تمام این مدت ، این خانم خیره به نوزادش بود و اونقدر این نگاه عشق و محبت داشت که منم دریافتش میکردم حتی .
اون صحنه ی دیروز ، روزمو ساخت . اون سردی ِ هوا رو از بین برد و انگار در مطلوب ترین حالت ممکنم.