معجزه کن مرا..

از دو روز پیش شروع شد همین موقع ها بود . دراز کشیده بودم منتظر اذان که دلم یکهو آشوب شد . از همون موقع هنوز همین حس رو دارم . هنوز توی دلم رختشویی باز کردن و هیچ طوره قصد رفتن ندارن. هر کار و راهکار بلد بودم رفتم . اتفاقی هم نیافتاده بود آخه که یکهو اینطور شدم. استرس چیزی هم ندارم . گفتم شاید حالت مسمومیت باشه ، مسموم هم نشدم . نمی‌دونم حتی خواب هم مزه ی خواب نمی‌ده . تلخه ، سخته ! درس هم نتونستم بخونم ‌. غذا هم نمیتونم بخورم . اصلا درونم انکار داره متلاشی میشه و یه پوسته ی سفت دورشه که نمیذاره ولی این پوسته داره اذیتم می‌کنه . انگار انگار .. نمی‌دونم. نمی‌دونم انگار چی . درونم یکطوری ای شده که نمی‌دونم حتی واسه چی . 

هر کاری که سرحالم میآورد آنجام دادم به سختی ولی هیچکدوم عادیَم نکرد. 

بدنم اونقدر خسته هست که سختمه راه برم و آب جوش رو بذارم حتی . دراز کشیدم همینطور بی هیچ فکری ، هیچ دغدغه ای هیچ حرفی هیچ کاری هیچ صدایی .

+ Writen by  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹Time 19:40  هیچ او   | 

همیشه می‌گفت صفر رو میگن ماه نحسی هست، صدقه زیاد بدید. راست می‌گفت...

*یازده صفر سال ۱۴۳۶ ! 

+ Writen by  جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۸Time 16:5  هیچ او   | 

چرا توی اردیبهشت و خرداد تمام جانم و انرژیم‌ گرفته میشود؟! که بشوم یک آدم بی انگیزه ی‌خسته که حس کنم هیچکس رو اطراف خودم ندارم و حس کنم آدم ها از من بیزارند و این حس ها بیشتر اذیتم میکنند و من ... من چنان گم شده ام که اصلا هیچ دستی برای پیدا کردن خودم به طرف خودم دراز‌نمیکنم. هیچوقت فکر نمی‌کردم ک من بخوام چنین روزا رو طوری بگذرونم که اصلا خودم نشناسم خودمو... این وضع داره ضعیف ترم می‌کنه ! جسمی ، روحی شدید تحت فشارم و از این وضع خستم، خیلی خیلی خیلی خسته ..!

+ Writen by  پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۸Time 17:51  هیچ او   | 

میدانی ؟ نمیخواهم چند سال دیگر که میشود ، در حالی که چند ماهی  یکبار تماس با دوست هایم میگیرم و قرار میگذارم ، آن ها در مورد آخرین عمل ِ جراحی شان صحبت کنند و من دست هایم را زیر بغل هایم بزنم و بگویم خب ، پزشکی سخت است و خدا قوت !  بگویند از هیجان آن چیزی نمی‌دانی و من ، بگویم راستش دیروز یک چیز هیجان انگیز پیش آمد ؛ توانستم در یک روز ، بدون وقفه فلان تعداد کیک درست کنم!  و این تمام ِ روزِ من باشد ! میخواهم وقتی به خانه می آیم ، نه پزشک باشم نه آن شغل هایی که بقیه میگویند . از فرط خستگی نتوانم نفس بکشم ولی بلند شوم و برای دور کردن این حال و خستگی ، کیک درست کنم و رویش یک عدد توت فرنگی بگذارم و بعد تماس بگیرم و دوست هایم را دعوت کنم خانه و با بیشترین روحیه ، مهمان نوازی کنم و یک روز خیلی خوب را در میان تمام شلوغی ها دور هم داشته باشیم !من نمیخواهم وقتی آن ها توی دانشگاه مشغول درس هستند ، من دغدغه ام این باشد که من امروز خیلی کمتر از دیروز خوابیدم و بعد سرکوفت فلان فامیل را بشنوم و بگویند ای خواستگار خوبی ست و یک آدم ِ جا افتاده از زمان باشم . از این زمان که خیلی وقتش را از دست دادم و هرروز میگویم امروز بلند میشوم یا نه ، عین آدم های تنبل میگویم فردا ، فردا قطعا شروع میکنم! نمیخواهم جا مانده از آخرین اطلاعات باشم ، میخواهم کسی باشم که آن اطلاعات را به وجود می آورد . و این راهم میدانم که هدف بزرگ ، گام بزرگ هم میخواهد . منتظر دست هستم که مرا هول دهد ؟! کجا ؟! بس نیست ؟!


حالِ درون: هیچ او با خودش حرف میزند
+ Writen by  سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۸Time 18:58  هیچ او   | 

از شدت خیلیییییییی زیاد بارون دارم میترسم !!!!! خودت رحم کن خدایا..


حالِ درون: هیچ او نگران است
+ Writen by  چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۸Time 1:58  هیچ او   |