معجزه کن مرا..

تنم در طول روز با من کشش نداشت و نمی آمد. ساعت جلو میرفت، همه چیز جلو میرفت اما من، نه! برای جلوگیری از خسته تر نشدن، دست از تمام کارهای دنیا کشیدم و یک گوشه نشستم. بدون ِآهنگ،بدون حرف، بدون فکر کردن با ذهنی خالی. بعد از مدتی توی همین حال بودن تصمیم گرفتم بازی کنم و وسط بازی متوجه لرزش دستم شدم. همان دست ک رگ عصبش دیوانه ام کرده. لرزش دست از من بعید بود. مثل پرش پلک ک مدتی قبل سراغم آمده بود. زیادی دارم خودم را کنترل میکنم و آثار آن فشار های عصبی اینطور روی جسمم بروز میکند. ولی اینها حتی توانایی روبرویی با توکل ِ من رو ندارن:)

از همون توکل صحبت میکنم که محکم به تو بسته شده خدای ِ بزرگِ من.

صدای آهنگ را بلند کرده ام و حتی بی آنکه بدانم چه میگوید اینجا مینویسم. لبخند بزرگی میزنم و بعد از پست این متن، یکم " من تکانی" میکنم. نیاز دارم کمی به خودم تکان بدهم و پر قدرت و قوی تر برگردم. نیاز دارم از روز ها جلو بزنم نه که عقب بیفتم. چشم هایم را ببندم وبه تمام فکر هایی که این مدت نکرده ام و جمع و جور نبوده اند،سامان بدهم.

+ Writen by  چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۰Time 20:53  هیچ او   |