|
معجزه کن مرا..
|
انت المالک و انا المملوک ..
میگفت کارهایتان را در این ماه ، با امام رضا (ع) شریک شوید .
انت الرازق و انا المرزوق ..
- نمیدانم چرا نوشتم ، شاید به حساب ِ مشغولی ِ ذهن باشد و به حساب اینکه گاهی یادم میرود که باید چه کنم و نبایدها را .
میزان نشخوار فکری ؟ پست های زیاد
میزان خانواده دوستی؟ کوله ی سنگین و پیاده راه رفتن گرمای زیاد و آفتاب زدگی و گرمازدگی
بگذریم ؛
رفتم کتابخونه و بدلایلی نشد بیشتر بمونم و زودتر زدم بیرون . کوله ام بسیار سنگین و پاکت دستم هم همینطور . لپتاب و جزوه و کاغذ و دفتر و کلی چیزای دیگه توش بود .
رسیدم جلوی آینه ، دخترک داغون توی آینه رو نگاه میکنم ، دختر ! سبز بهم میاد یا آینه امروز خوشکلم کرده یا واقعا اینقدر خوشکلم ؟
چشام گمونم خوب نمیبینه امروز دیشب تا دیروقت بیدار بودم :دی
بگذریم ؛
چهارشنبه یه قرعه کشی هست و من از همین الان به اون دوچرخه نارنجی چشم دوختم و باید برای من بشه . اینجا مینویسم در ادامه اگر شد . من از الان به فکر اینم برم باهاش صبح ها دوچرخه سواری .
بگذریم ؛
گل محمدی هایی که خشک کرده بودم اونقدر هم خشک نشده بود و خراب شد :دی
بگذریم ؛
تا قصد میکنی برای خودت یه چیز خوشکل بخری تولد یکی میشه و باید کادو تولد بخری ! هنوز پول تولد قبلی سنگین بودنش حس میشه.
بگذریم ؛ در راستای قبلی نگذریم راستی ، میتونم نه رو برای خیلی چیزا به کار ببرم . میگه بریم بیرون؟ میگم نه امتحان دارم . میگه کولرو روشن میکنی ؟ میگم نه هوا برای من خوبه . میگه میای این غذا رو درست کنیم ؟ میگم نه حوصله ندارم . میتونم نه رو بگم ولی موقع خرید کادو برای بقیه نمیتونم بگم و تواناییش ندارم بگم این مقدار خرید برای من سنگینه و گروهی خریدن باعث میشه دنگ زیادی پرداخت کنم .
یه درخت توی بلوار دانشجو بعد از ارم هست که توت سیاه به ظاهر خوشمزهای داره. چرا میگم به ظاهر؟ چون هنوز نشده از محصولش استفاده کنم . زیاد رد میشم از اونجا و همیشه آدم هایی هستن و این درخت زودتر از هردرخت دیگه به محصول میشینه و آخر همه هم تموم میشه محصولش؛ کسی رو ندیدم ازش استفاده کنه و وقتی زیرش رد میشی باید کلی حواست رو بدی که کفش و شلوارت توت سیاهی نشه . همیشه به این فکر میکنم که کاش شهردار برای این درخت های توت سطح شهر فکری کنه و این همه محصولش بیخودی نریزه و بشه به فروش رساند . ( ضدعفونی و بسته بندی و ..)
مورد بعد که قابل ذکره کاش اینا که با سیگار روشن راه میرن رو میشد زد :/
این گونه آدم ها دست هایشان هم موقع راه رفتن چنان تکان میدهند که قسمت روشن سیگار هر لحظه امکان دارد به لباس یکی ( بالاخص اگر چادر باشد)بگیرد و سوزانده شود .
بالاخره رضا دادم که برم پیش استاد راهنمام . یعنی دیشب تا دیروقت نشستم چند تا مقاله خوندم و خلاصه اش رو بردم پیشش ؛ خوشش اومد . باز به چند تا موضوع منو هدایت کرد و قرار شد دوشنبه باز براش خلاصه ببرم . گفت وقت نمیکنم بخونم اینو خودت بخون .
خوشم میاد ازش پیرمرد خوبیه ولی هی داره به خودم همه چی رو میسپاره تا یاد بگیرم . شاید از ته دلم راضی باشم ازش ولی سر دلم میخواد که مثل سایرین با موضوع آماده کار کنم :دی
همهی ما چیز هایی از هم میدانیم که به روی خودمان نمیآوریم.به دلیل حرمتی که بین ماست . این حرمت ، ارتباطات را نگه داشت است.
او از من میداند و به روی خود نمی آورد ، من از او میدانم و به روی خودم نمی آورم ، دیگری از ما و این پروسه ادامه دارد .
الحمدلله که این حرمت ها هنوز وجود دارد.