معجزه کن مرا..

انت المالک و انا المملوک ..

می‌گفت کارهایتان را در این ماه ، با امام رضا (ع) شریک شوید .

انت الرازق و انا المرزوق ..

- نمیدانم چرا نوشتم ، شاید به حساب ِ مشغولی ِ ذهن باشد و به حساب اینکه گاهی یادم میرود که باید چه کنم و نبایدها را .

+ Writen by  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۴Time 19:53  هیچ او   | 

میزان نشخوار فکری ؟ پست های زیاد

میزان خانواده دوستی؟ کوله ی‌ سنگین و پیاده راه رفتن گرمای زیاد و آفتاب زدگی و گرمازدگی

بگذریم ؛

رفتم کتابخونه و بدلایلی نشد بیشتر بمونم و زودتر زدم بیرون . کوله ام بسیار سنگین و پاکت دستم هم همینطور . لپتاب و جزوه و کاغذ و دفتر و کلی چیزای دیگه توش بود .

رسیدم جلوی آینه ، دخترک داغون توی آینه رو نگاه میکنم ، دختر ! سبز بهم میاد یا آینه امروز خوشکلم کرده یا واقعا اینقدر خوشکلم ؟

چشام گمونم خوب نمی‌بینه امروز دیشب تا دیروقت بیدار بودم :دی

بگذریم ؛

چهارشنبه یه قرعه کشی هست و من از همین الان به اون دوچرخه نارنجی چشم دوختم و باید برای من بشه . اینجا می‌نویسم در ادامه اگر شد . من از الان به فکر اینم برم باهاش صبح ها دوچرخه سواری .

بگذریم ؛

گل محمدی هایی که خشک کرده بودم اونقدر هم خشک نشده بود و خراب شد :دی

بگذریم ؛

تا قصد می‌کنی برای خودت یه چیز خوشکل بخری تولد یکی میشه و باید کادو تولد بخری ! هنوز پول تولد قبلی سنگین بودنش حس میشه.

بگذریم ؛ در راستای قبلی نگذریم راستی ، میتونم نه رو برای خیلی چیزا به کار ببرم . میگه بریم بیرون؟ میگم نه امتحان دارم . میگه کولرو روشن میکنی ؟ میگم نه هوا برای من خوبه . میگه میای این غذا رو درست کنیم ؟ میگم نه حوصله ندارم . میتونم نه رو بگم ولی موقع خرید کادو برای بقیه نمیتونم بگم و تواناییش ندارم بگم این مقدار خرید برای من سنگینه و گروهی خریدن باعث میشه دنگ زیادی پرداخت کنم .

+ Writen by  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴Time 19:37  هیچ او   | 

یه درخت توی بلوار دانشجو بعد از ارم هست که توت سیاه به ظاهر خوشمزه‌ای داره. چرا میگم به ظاهر؟ چون هنوز نشده از محصولش استفاده کنم . زیاد رد میشم از اونجا و همیشه آدم هایی هستن و این درخت زودتر از هردرخت دیگه به محصول میشینه و آخر همه هم تموم میشه محصولش؛ کسی رو ندیدم ازش استفاده کنه و وقتی زیرش رد میشی باید کلی حواست رو بدی که کفش و شلوارت توت سیاهی نشه . همیشه به این فکر میکنم که کاش شهردار برای این درخت های توت سطح شهر فکری کنه و این همه محصولش بیخودی نریزه و بشه به فروش رساند . ( ضدعفونی و بسته بندی و ..‌)

مورد بعد که قابل ذکره کاش اینا که با سیگار روشن راه میرن رو میشد زد :/

این گونه آدم ها دست هایشان هم موقع راه رفتن چنان تکان می‌دهند که قسمت روشن سیگار هر لحظه امکان دارد به لباس یکی ( بالاخص اگر چادر باشد)بگیرد و سوزانده شود .

+ Writen by  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴Time 16:8  هیچ او   | 

بالاخره رضا دادم که برم پیش استاد راهنمام . یعنی دیشب تا دیروقت نشستم چند تا مقاله خوندم و خلاصه اش رو بردم پیشش ؛ خوشش اومد . باز به چند تا موضوع منو هدایت کرد و قرار شد دوشنبه باز براش خلاصه ببرم . گفت وقت نمیکنم بخونم اینو خودت بخون .

خوشم میاد ازش پیرمرد خوبیه ولی هی داره به خودم همه چی رو میسپاره تا یاد بگیرم . شاید از ته دلم راضی باشم ازش ولی سر دلم میخواد که مثل سایرین با موضوع آماده کار کنم :دی

+ Writen by  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴Time 12:44  هیچ او   | 

همه‌ی ما چیز هایی از هم میدانیم که به روی خودمان نمی‌آوریم.به دلیل حرمتی که بین ماست . این حرمت ، ارتباطات را نگه داشت است.

او از من میداند و به روی خود نمی آورد ، من از او میدانم و به روی خودم نمی آورم ، دیگری از ما و این پروسه ادامه دارد .

الحمدلله که این حرمت ها هنوز وجود دارد.

+ Writen by  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴Time 10:54  هیچ او   |