معجزه کن مرا..

پسرک صبور من

اگر من پاهایم اینقدر زخم بود و خون می‌رفت ، حالا همه را به همراه خودم به بیمارستان کشانده بودم . او هیچ نمی‌گوید و با صبوری نشسته است . با اینکه پانسمان کردم پایش را اما هنوز خون می آید و نمیدانم چاره چیست .

دلم می‌لرزید ، چشم هایم می‌لرزید از دیدن خون و خونریزی اما هیچ نگفتم . چه میشود گفت ؟ برادر صبور من .

+ Writen by  چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳Time 16:17  هیچ او   | 

صرفا یک نیم روز کوتاه از خانه داری و بچه داری را برعهده داشتم و حال احتیاج دارم باقی روز را بخوابم .

تا به خودم آمدم که غذا درست کنم و صبحانه بچه را بدهم و ناهار آماده کنم ، ساعت ۱۳ بود و انبوهی از ظرف ، صبحانه های ریخته شده روی مبل و جا به جای خانه نقش گرفته بود .

و هنوز بچه بازی میخواست ، توجه میخواست و خانه ی کثیف و نامرتب و غذای آماده نشده برایش اهمیتی نداشت . البته که غذا اهمیت داشت چون وقتی داشتیم گوشت های چرخی را با هم برای کلم پلوی شیرازی میپیچیدیم، خام خام میخورد :/

+ Writen by  سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳Time 14:47  هیچ او   | 

بنام خدا کارآموزی تمام شد و ماندگار نیستم .

+ Writen by  دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳Time 0:29  هیچ او   | 

استاد فرمودن خانم هیچ او ؟ و من زیر ماسکی که صدایم به زور به خودم می‌رسید گفتم بله استاد

گفت جواب بدید . ظاهراً سوالی پرسیده بودن و من که دو ثانیه قبل در حال چرت زدن بودم گفتم بله ؟ بچه ها گفتن بگو ۱/۶۰۰ و گفتم

گفت اینجا نیستین انگار کسلید و .. بچه ها گفتن مریضه

و شروع کردن بنده رو پند و اندرز که وقتی مریض هستین نیایید. حالا من با ماسک و دو متر حداقل فاصله از هرکس نشسته بودم و سرفه و عطسه هم نکردم و برای بهره بردن از کلاس ها آمده بودم . گفتن وقتی مریض هستین نیایید و استراحت کنین و بقیه رو مریض نکنین و از این حرف ها .

ولی استاد ساعت قبل غیبت رو نمی‌پذیرن. و فردا هم داشتم وسوسه میشدم نرم ولی خب چه فایده ؟

من حتی دارو نخوردم که سرکلاس هوشیار باشم ولی بی حالی همیشه هست .

بماند که تراول ماگم پر از آب جوش و عسل و آبلیمو برای گلو دردم در دستم بود .

پ.ن : الان هم دلم میخواهد بخوابم ولی باید کم کم آماده شوم و بروم کارآموزی ‌.

جوابش را نمی‌دهند آدم بداند کجای کار است !

+ Writen by  یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳Time 13:22  هیچ او   | 

می‌گفت فهمیدم اگر خدا نخواهد من هیچ نیستم . راست می‌گفت ؛ بیشتر که فکر کردم دیدم هرگاه به خودم ، این من ِ هیچ و خالی غره شدم فهمیدم که تنها خداوند پشت من بوده و خواسته که من اینجا باشم .

ملایمت و ناملایمات ها شکرش :)

+ Writen by  شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳Time 15:17  هیچ او   |