|
معجزه کن مرا..
|
پسرک صبور من
اگر من پاهایم اینقدر زخم بود و خون میرفت ، حالا همه را به همراه خودم به بیمارستان کشانده بودم . او هیچ نمیگوید و با صبوری نشسته است . با اینکه پانسمان کردم پایش را اما هنوز خون می آید و نمیدانم چاره چیست .
دلم میلرزید ، چشم هایم میلرزید از دیدن خون و خونریزی اما هیچ نگفتم . چه میشود گفت ؟ برادر صبور من .
صرفا یک نیم روز کوتاه از خانه داری و بچه داری را برعهده داشتم و حال احتیاج دارم باقی روز را بخوابم .
تا به خودم آمدم که غذا درست کنم و صبحانه بچه را بدهم و ناهار آماده کنم ، ساعت ۱۳ بود و انبوهی از ظرف ، صبحانه های ریخته شده روی مبل و جا به جای خانه نقش گرفته بود .
و هنوز بچه بازی میخواست ، توجه میخواست و خانه ی کثیف و نامرتب و غذای آماده نشده برایش اهمیتی نداشت . البته که غذا اهمیت داشت چون وقتی داشتیم گوشت های چرخی را با هم برای کلم پلوی شیرازی میپیچیدیم، خام خام میخورد :/
بنام خدا کارآموزی تمام شد و ماندگار نیستم .
استاد فرمودن خانم هیچ او ؟ و من زیر ماسکی که صدایم به زور به خودم میرسید گفتم بله استاد
گفت جواب بدید . ظاهراً سوالی پرسیده بودن و من که دو ثانیه قبل در حال چرت زدن بودم گفتم بله ؟ بچه ها گفتن بگو ۱/۶۰۰ و گفتم
گفت اینجا نیستین انگار کسلید و .. بچه ها گفتن مریضه
و شروع کردن بنده رو پند و اندرز که وقتی مریض هستین نیایید. حالا من با ماسک و دو متر حداقل فاصله از هرکس نشسته بودم و سرفه و عطسه هم نکردم و برای بهره بردن از کلاس ها آمده بودم . گفتن وقتی مریض هستین نیایید و استراحت کنین و بقیه رو مریض نکنین و از این حرف ها .
ولی استاد ساعت قبل غیبت رو نمیپذیرن. و فردا هم داشتم وسوسه میشدم نرم ولی خب چه فایده ؟
من حتی دارو نخوردم که سرکلاس هوشیار باشم ولی بی حالی همیشه هست .
بماند که تراول ماگم پر از آب جوش و عسل و آبلیمو برای گلو دردم در دستم بود .
پ.ن : الان هم دلم میخواهد بخوابم ولی باید کم کم آماده شوم و بروم کارآموزی .
جوابش را نمیدهند آدم بداند کجای کار است !
میگفت فهمیدم اگر خدا نخواهد من هیچ نیستم . راست میگفت ؛ بیشتر که فکر کردم دیدم هرگاه به خودم ، این من ِ هیچ و خالی غره شدم فهمیدم که تنها خداوند پشت من بوده و خواسته که من اینجا باشم .
ملایمت و ناملایمات ها شکرش :)