|
معجزه کن مرا..
|
بنام او..
یادمه چند وقت پیش خیلی هوا سرد بود و باد میومد ، کالسکه ی بچه رو گرفته بودم و منتظر اسنپ بودیم . اسنپ هم به ترافیک خورد و لوکیشن اولی اشتباه زدم و فکر کردم راننده متوجه نمیشه و ما هم سردمون بود و بی حرفی لغو سفر زدم و اسنپ دیگری گرفتم . عذاب وجدان اسنپ اول رهایم نمیکرد که فکر کنم کارما پس دادم و اسنپ دیگر حدود بیست دقیقه ی بعد رسید و از سرما نه فقط بچه که حتی من هم یخ زده بودم . دستانم را حس نمیکردم و انگار همراهم نیست .تمام آن مدت کنار عابر بانک خانمی جوان با پسرش بساط کرده بودند و در تاریکی نشسته بودند .در آن هوای سرد و هیچ رهگذری هم مشتریش نمیشدند. مگر چقدر سود دارد ؟ اصلا مگر چقدر درآمد دارند؟
هی تماس با راننده میگرفتم و او هم در ترافیک بود . و انگار مغز منم یخ زده بود و چیزی نمیفهمیدم.
تصویر زن و پسرکش که ساکت و آرام در تاریکی نشسته بودند در ذهنم حک شده و به خودم میگم اصلا چرا من خرید نکردم ؟ خدا بهشون برکت بده که از من ِ بنده کمکی حاصل نمیشه ..
اگر از خودم بپرسم چه میکنم چه جوابی دارم ؟
بنام او..
شروع به نوشتن لیست کارهایم میکنم و بعد لیست را به پشت سر انداخته و اتاقم را به هم میریزم . حالِ اتاق چگونه است ؟ خوب است فقط حوصله جمع کردنش نداشتم و در اتاق را بستم تا نبینمش و به سالن رفتم .
اکنون نشسته ام میان تک تک وسایلی که خاطره از تمام گوشه هایش میریزد و من اکنون دخترک ِ۱۳_۱۴ ساله ی قدیم هستم با همان حال و احوال.
پ.ن : روز سوم رژیمم است و گاهی یادم میرود رژیمم و ریزه خواری دارم ؛ تنها بدی رژیم برای من ِ شکمو این است که انگار حال و حوصله ام را برده است و خسته ام و حوصله ندارم .برای دیدن تغییر چرا روز سوم زود است ؟ :دی