|
معجزه کن مرا..
|
ولی من اطمینان دارم که این جزوه توی طبقه ی دوم بود . حالا نیست و کسی غیر از من هم توی اتاق نبوده .
انگشتر و تمام گیره هام هم نیستند ؛ آه انگشتر زیبام..
قطع به یقین اینجا یکی غیر از من تردد میکنه.
هوای اتاق کم است ، میخواهم پرواز کنم ، بروم ، دارم خفه میشوم ، چیزی اینجا گم است ، چیزی که نمیدانم چیست .
چرا همیشه یکطور رفتار میکنیم انگار قراره همه چیز همین طور بمونه؟
آدما باشن و نرن، چای همیشه داغ بمونه ، غذا یخ نکنه ، درختا سرسبز باشن و گل ها از غنچه در اومده باشن؟
نه عزیز من ، قرار نیست همه چیز ثابت بمونه .
آدم ها میرن و تو میمونی و حسرت ، چای خنک میشه و تو میمونی و حسرت ، غذا یخ میکنه و تو میمونی و حسرت ، درختان خزان میکنن و تو میمونی و حسرت ، گل ها پر پر میشن و تو میمونی و حسرت ..
هرچیزی هر لحظه ممکنه . امروز و فردا نکن .
حالت چطور است ؟
خوب با کمی درد ، رنج ، زجر ، اذیت بودن ..
خوب میشود ، خوب میشود ..
همیشه جایی که باید باشم نیستم .
همیشه جایی که دلم میخواهد باشم نیستم .
همیشه آنجا که دلم هست ، خودم نیستم .