معجزه کن مرا..

آماده کردن یه ارائه ساده باعث شده سرم گیج بره و هنوز روی فرم نیام. امروز از شدت بی حوصلگی و سردرگمی نمیدونستم باید چیکار کنم. شاید فکرمیکنین برنامه نداشتم؟ نه اتفاقا اونقدر برنامه ام پر بودکه نباید حتی نفس میکشیدم؛ خب من آدم ِ روی قانون و قواعد نیستم. به برنامه نرسیدم و در کمال خرسندی حتی وقتی ارائه ام کامل نبود و دیدم سرگیجه رهام نمیکنه، خوابیدم :دی

به همین شیرینی وخوشمزگی !

حالا چیکار میکنم؟ سیب زمینی درست میکنم جایزه بشه :دی

+ Writen by  پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳Time 21:51  هیچ او   | 

درد زیاد پریودی ، حالمو دگرگون کرده . نه حال و حوصله درس است ، نه ارائه نه هیچ

هی به خودم میگم لیاقت استراحت رو داری

پس کی لیاقت سختی کشیدن و درس خواندنو دارم آخه ؟ فقط فکر استراحتم :/

+ Writen by  یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳Time 0:21  هیچ او   | 

"این پست فاقد محتوا است."

صبح علی الطلوع ، با باز شدن در کتابخونه وارد شدم . با یه عالمه خوراکی چون میدونم به امید جایزه ها من پای درس میشینم.فایل ارائه رو آماده کردم و برای استاد فرستادم. کلی جای تصحیح داشت و گفت درستش کن. منو میگی؟ انگار تموم جونم رو برای تیکه ها و اسلاید های آخر گذاشتم. خسته شدم و الان حدود دو ساعت هست هنوز نتونستم خودمو تشویق کنم به ادامه دادن . ولی باید ادامه داد. ادامه ندیم چی کنیم؟

گفتم بیام اینجا بنویسم شاید نوشتن کمی ذهنمو خالی کرد. اهنگ بی کلام در حال پخشه و من در حال نوشتن . چای کیسه ای که دوست ندارم درست کردم و با ویفر شکلاتی میخورم . حس میکنم همه چیز الان خیلی بهتر است . برنامه ام هنوز تیک نخورده اما همینکه این پست ارسال شود، به سراغش میروم.

+ Writen by  شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳Time 19:48  هیچ او   | 

در مورد نظم و انضباط صحبت میکردیم . ذکر کردم که دانشجویانی که در حال طبیعی دانشجو نیستند ( منظورم این هست که ازدواج کردند ، بچه دارند ، شاغل هستند و.‌. ) یعنی کل تایم شون رو صرف درس و دانشگاه نمی‌کنند و به کار های دیگه میپردازند، درس بهتری دارند . نمره هاشون بهتر میشه و خلاصه موفق ترن انگار. اینو وقتی دوستم که بچه داره گفت من نمره اول کلاسم بیشتر دامن زده بهش شد .

دوستم گفت که برای من، ازدواج بهم نظم داد . به بچه ی کوچیک دو ساله ام میرسم ، به خونه و زندگیم و خانه داری و شوهر داری و فامیل شوهر و خودم و همه میرسم ، خیاطی میکنم و در نهایت درسم رو هم میخونم . می‌گفت ازدواج به آدم نظم میده که سر وقت غذا بخوری ، بخوابی ، بشینی و..

یعنی الان مشکل منو هم سن و سالام که فاقد نظمیم ، ازدواجه ؟! : دی

+ Writen by  پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳Time 10:21  هیچ او   | 

گاهی وقتا یه تلنگر کافیه که بدونی چقدر چیز ارزشمند یا آدم ارزشمندی داشتی و داری از دست میدی .

وقتی که برق می‌ره تازه میفهمی چقدر برق ارزشمنده که حتی وقتی برق می‌ره نمی‌تونی ماشین رو از پارکینگ درب برقی دار بیرون ببری

وقتی سلامتیتو از دست میدی قدر سلامتی رو میدونی مثل الان که دندون درد امانم رو می‌بره

یا وقتی حضور یه آدم درست توی زندگیت حس میشه و میبینی داره اون آدم از تو دور میشه قدرشو می‌دونی و انگار تازه اون آدم رو میبینی .

راستش این هفته گذشته برای من پر از چالش بود .

انگار تازه چشمم داره به محیط اطرافم و آدم های دورم باز میشه ‌.

فکر میکنم باید با نگاه جدید به همه چیز نگاه کنم .

پس سلام ۲۴ سالگی :)

+ Writen by  شنبه هشتم دی ۱۴۰۳Time 19:4  هیچ او   |