معجزه کن مرا..

امشب از درس خوندن فقط اداشو دارم.:/

یکی نیست بگه این لیوان بزرگ برای چی چیته!

+ Writen by  دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳Time 1:25  هیچ او   | 

به اجبار در کارگاه شرکت کرده ایم . خسته ؟ بله خسته ایم. فکر تمام کار های نکرده توی سرم میچرخد .

نمیتوانم بنویسم ..

+ Writen by  چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳Time 10:51  هیچ او   | 

مانده ام ، بین زندگی . وسط زندگی

اینجا ..

+ Writen by  دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳Time 10:2  هیچ او   | 

قشنگ ترین صحنه ی زندگیمو دیدم .

دخترکوچولوی ِ یکساله ی خواهرم دست های فندقی اش را دراز کرده بود در دست بابا و او برایش لاک قرمز میزد .

بماند که او و بابا هردو ناخن هایش را فوت میکردند و دست آخر با تکان دادن دستش شلوارش لاکی شد .

+ Writen by  شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳Time 9:6  هیچ او   |