|
معجزه کن مرا..
|
امشب از درس خوندن فقط اداشو دارم.:/
یکی نیست بگه این لیوان بزرگ برای چی چیته!
به اجبار در کارگاه شرکت کرده ایم . خسته ؟ بله خسته ایم. فکر تمام کار های نکرده توی سرم میچرخد .
نمیتوانم بنویسم ..
مانده ام ، بین زندگی . وسط زندگی
اینجا ..
قشنگ ترین صحنه ی زندگیمو دیدم .
دخترکوچولوی ِ یکساله ی خواهرم دست های فندقی اش را دراز کرده بود در دست بابا و او برایش لاک قرمز میزد .
بماند که او و بابا هردو ناخن هایش را فوت میکردند و دست آخر با تکان دادن دستش شلوارش لاکی شد .