|
معجزه کن مرا..
|
اکنون در سردرگم ترین حالت ِ ممکن نشسته ام و به روبرو خیره شده ام ، مثل دیروز . آدم ها از جلوم رد میشوند ، هیچکدام را نمیبینم ؛ نگاه میکنم اما نمیبینم . انگار هرگز هیچ یک از آن ها از این جا رد نشده اند.
و من؟
من! آه این من ِ پر ادعای ِ پوچ ..
از خودم، خود ِ من سراغی نمیخواهم بگیرم .
در کم ارتفاع ترین نقطۀ پرواز می ایستم، از پرواز میترسم ، از ارتفاع میترسم . افکارم را به عقب هول میدهم.
حال تنها آدمی هستم که زل زده به آدم ها ،انگاری میخواهد سراغ خودش را از آدم ها بگیرد .ولی نه در گل های آفتابگردون ِ دختر کفش قرمز هستم و نه در بستنی ِ دست ِ پسرک ِ ۵ ساله ی شاد .
نه در لبخند ِ دانش آموزی که امتحانش را خوب داده و نه در دست های چفت شده ی آقا و خانم چهار خونه ای.
نه در پروانه ی سفید روی گل هستم نه در بسته ی دست دخترک ِ شاد.
من ، اینجام ! اینجا که سایه های درخت چنار و خنکی آب پاشی ِ خاکش ، حال آدم را خوب میکند ..
شکرِ داشتنمو میکنه :)