|
معجزه کن مرا..
|
دیشب وقتی اومد خونمون بعد از مدتها گفت خونه تکونی نمیکنی ؟ ببین همه ی ظرف های کابینت رو بیار بیرون تمیز همه ظرف ها بشور و کابینت رو تمیز کن و بچین سرجاهاشون . گفتم نه ، اینطور که تو فکر میکنی من یه مادر فولادزره هستم که میتونم یکروزه اینجا رو تنها تنها تمیز کنم. نه جانم ! من دو روز پیش خونه رو ضدعفونی کردم و کف آشپزخونه رو جمع کردم چون مجبور شدم لوله ترکیده بود و همونجا توی آشپزخونه سر خوردم و الان کمرم کبود و ورم داره . هنوز نمیتونم روی صندلی درست بشینم درس بخونم و هی بلند میشم، دراز میکشم همینطوری هم کلی از درس ها عقبم بخوام خونه تکونی هم بکنم دیگ هیچی ! چیزی نگفت. مشغول شام درست کردن شدم که یکهو گفت راستی بازم میخوام برای بنده خدا ازت خواستگاری کنم . همینطور نگاهش کردم گفتم اول که یکبار گفتم نه ، به بابا هم گفتی ، گفت نه، دیگه چرا باز بحث قبل رو پیش میکشی ؟ گفت که آخه مورد خوبیه و گفته راضیت کنم . گفتم من راضی نمیشم اصلا . خداروشکر دیگه چیزی نگفت در موردش و مشغول تعریف از این چند وقت که ندیده بودمش شد .