معجزه کن مرا..

از دو روز پیش شروع شد همین موقع ها بود . دراز کشیده بودم منتظر اذان که دلم یکهو آشوب شد . از همون موقع هنوز همین حس رو دارم . هنوز توی دلم رختشویی باز کردن و هیچ طوره قصد رفتن ندارن. هر کار و راهکار بلد بودم رفتم . اتفاقی هم نیافتاده بود آخه که یکهو اینطور شدم. استرس چیزی هم ندارم . گفتم شاید حالت مسمومیت باشه ، مسموم هم نشدم . نمی‌دونم حتی خواب هم مزه ی خواب نمی‌ده . تلخه ، سخته ! درس هم نتونستم بخونم ‌. غذا هم نمیتونم بخورم . اصلا درونم انکار داره متلاشی میشه و یه پوسته ی سفت دورشه که نمیذاره ولی این پوسته داره اذیتم می‌کنه . انگار انگار .. نمی‌دونم. نمی‌دونم انگار چی . درونم یکطوری ای شده که نمی‌دونم حتی واسه چی . 

هر کاری که سرحالم میآورد آنجام دادم به سختی ولی هیچکدوم عادیَم نکرد. 

بدنم اونقدر خسته هست که سختمه راه برم و آب جوش رو بذارم حتی . دراز کشیدم همینطور بی هیچ فکری ، هیچ دغدغه ای هیچ حرفی هیچ کاری هیچ صدایی .

+ Writen by  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹Time 19:40  هیچ او   | 

حال هیچ او خوب نیست ! در واپسین جان دادن است .اشک بی وقفه از چشمانش می‌بارد و گوش هایش درد میکند و از راه بینی نمی‌تواند نفس بکشد و از خوردن دارو ها ، گیج گیج است. هیچ او باز مریض شده و از اینبار قصد کرد که خیلی لیلی به لالایش نگذارد و ترشی ِ خوشمزه را خورد و بدتر شد!


حالِ درون: هیچ او با خودش حرف میزند
+ Writen by  یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۸Time 23:3  هیچ او   | 

+پاک شد


حالِ درون: هیچ او با خودش حرف میزند
+ Writen by  شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۸Time 23:5  هیچ او   | 

درحالیکه در خواب عمیق فرو رفته بودم ، گوشیم زنگ خورد . با چشم نیمه باز شماره رو نگاه کردم . ناآشنا بود ولی کدش برای مازندران بود .هی فکر میکنم خدایا مازندران؟! نمی‌شناسم :/ ودکمه اتصال رو میزنم . صدای خانمی میگه الو ؟خانم سلیمانی؟ میگم نه خانم اشتباه گرفتین . میگه مامانته؟! میگم کلا اشتباه گرفتین.

و قطع می‌کنه. اینو بگم که صدای ماشین میومد و داشتم فکر میکردم ماشاالله به شمالی ها و در حالیکه ما شیرازی ها ساعت یازده روزمون رو شروع میکنیم ، از صبح زود سلام می‌کنن به زندگی :)


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۸Time 7:54  هیچ او   | 

بالاخره پریود شدم و ظاهراً قراره درد کمر امانم رو ببره و این بداخلاقی و رک گویی رو ادامه بدم ولی بایدباید بی‌حالی رو بیخیال شم و چشام رو روی همه ی این چیزای الکی ببندم و به زندگیم سلام کنم و شروع کنم روزمو :)


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۸Time 9:33  هیچ او   |