|
معجزه کن مرا..
|
همیشه فکر میکردم وقتی به این سن برسم، همه چیز یکطور دیگست؛ هیچ چیز اونطور که پیش بینی کرده بودم نیست و اینکه من باز یادم رفت توقع نکنم از هیچ چیز، علت این ناراحتی فعلی میتونه محسوب بشه.
سر اینکه برم دانشکده امروز با خودم درگیرم و در نهایت از اینکه برم گیر کنم تا عصر با این خستگی فعلی میترسم؛
فردا ترجیح میدم الان حداقل استراحت کنم و توی طول هفته باز برم دانشکده. گاهی دلم میخواد همه کارام انجام بشه سریع تر و گاهی هم دلم میخواد فقط ساکن نقطه ای بیش نباشم..
وقتی دیدم اینجا وصل شده، گفتم بیام فقط بنویسم خرده ریزه البته!