معجزه کن مرا..

همیشه فکر میکردم وقتی به این سن برسم، همه چیز یکطور دیگست؛ هیچ چیز اونطور که پیش بینی کرده بودم نیست و اینکه من باز یادم رفت توقع نکنم از هیچ چیز، علت این ناراحتی فعلی می‌تونه محسوب بشه.

سر اینکه برم دانشکده امروز با خودم درگیرم و در نهایت از اینکه برم گیر کنم تا عصر با این خستگی فعلی میترسم؛

فردا ترجیح میدم الان حداقل استراحت کنم و توی طول هفته باز برم دانشکده. گاهی دلم میخواد همه کارام انجام بشه سریع تر و گاهی هم دلم میخواد فقط ساکن نقطه ای بیش نباشم..

وقتی دیدم اینجا وصل شده، گفتم بیام فقط بنویسم خرده ریزه البته!

+ Writen by  جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴Time 9:57  هیچ او   |