|
معجزه کن مرا..
|
هزاران حرف نگفته شده توی گلویم نشسته است که حتی نمیفهمم چه حسی دارد گفتنش و یا چه صدایی تولید میکند آوای کلماتش . این حرف های نگفته ، صدا ندارد ، معنا ندارد ، از بغض پر شده است که حتی حرف هم نیست . بلد نیستم گفتنشان را.. بلدشان نیستم .
بغض های قدیمی توی گلویم نشسته است و انقضایشان، تا روزی ک نفس میکشم است .
اکنون تمام عواطف احساسی ام حمله ور شده است و هیچگونه حرف هایم اعتبار ندارد .