|
معجزه کن مرا..
|
امروز خیلی سنگین بود . فقط ۲۵ دقیقه از این روز سنگین مانده است و بعد تمام! یک روز جدید شروع میشود که چند ساعت بعدش کوییز دارم و دیدار اولین باره ی یکی از دوستان دانشگاهی. حالا چشم هایماز نهایت خستگی باز نمیشود. از طرفی دلم میخواهد دانشگاه زودتر باز شود و از طرفی وسط ترم ، نه. گرچه عاقل تر از آن بودم که از ابتدای ترم درس ها را به حال خود رها کنم و جزوه هایم کم و بیش ، نوشته شده است . چیزی بنویسم برای بعد ، برای روز هایی که نفس آسوده میکشم ؛ خیلی خیلی خسته ام. توانی برای هیچ چیز ندارم .
راستی هیچ او
مرسی ازت :)