معجزه کن مرا..

خواب بودم و خوابی که یادم نیست چی ولی دلچسب می‌دیدم .در اتاق را با ضرب باز کرد پریدم. فکر کنم شبها باید در اتاق را قفل کنم این بار اول و دوم نیست. میتوانم بگویم نصفِ من در خواب ماند اینقدر که با وحشت از خواب پریدم.

پتو را روی سرم کشیدم تا نصفه دیگرم را برگردانم و به خواب روم( کار همیشه ام هست که بخوابم سریع تا ادامه خوابم را ببینم ) و اینبار فکر کنم خودم را از دنیای خواب کشیدم بیرون چون با رسیدن کتابی که سفارش داده بودم ، همراه شد. خونِ دلها خوردم بر سر این کتاب اما بالاخره چشمم به جمالش روشن شد.

+ Writen by  پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۰Time 9:42  هیچ او   | 

تنم در طول روز با من کشش نداشت و نمی آمد. ساعت جلو میرفت، همه چیز جلو میرفت اما من، نه! برای جلوگیری از خسته تر نشدن، دست از تمام کارهای دنیا کشیدم و یک گوشه نشستم. بدون ِآهنگ،بدون حرف، بدون فکر کردن با ذهنی خالی. بعد از مدتی توی همین حال بودن تصمیم گرفتم بازی کنم و وسط بازی متوجه لرزش دستم شدم. همان دست ک رگ عصبش دیوانه ام کرده. لرزش دست از من بعید بود. مثل پرش پلک ک مدتی قبل سراغم آمده بود. زیادی دارم خودم را کنترل میکنم و آثار آن فشار های عصبی اینطور روی جسمم بروز میکند. ولی اینها حتی توانایی روبرویی با توکل ِ من رو ندارن:)

از همون توکل صحبت میکنم که محکم به تو بسته شده خدای ِ بزرگِ من.

صدای آهنگ را بلند کرده ام و حتی بی آنکه بدانم چه میگوید اینجا مینویسم. لبخند بزرگی میزنم و بعد از پست این متن، یکم " من تکانی" میکنم. نیاز دارم کمی به خودم تکان بدهم و پر قدرت و قوی تر برگردم. نیاز دارم از روز ها جلو بزنم نه که عقب بیفتم. چشم هایم را ببندم وبه تمام فکر هایی که این مدت نکرده ام و جمع و جور نبوده اند،سامان بدهم.

+ Writen by  چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۰Time 20:53  هیچ او   | 

دلمان برای هرچیز کوچک هم تنگ است.

 

دلتنگی درد عجیبی ست؛ مثل فشار دادن یک زخم . درد دارد اما لذت میبری از دردش.مینشینی یک گوشه و تمام خاطرات را مرور می‌کنی و با اشک،لبخند میزنی..

+ Writen by  چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۰Time 10:3  هیچ او   | 

14 فروردین سال 1400

دیروز توی سیزده به در داشتم فیلم میگرفتم و تاریخ را میگفتم؛ درست مثل سال 93 . با پس زمینه ی خنده های او، با چهره ی خندان او ، با هیاهوی ِ بقیه . دیروز اما سکوت بود. کسی نبود بلند بلند بخندد،دیروز و این همه سال که تو نبودی،هیچکس نبود!

امروز هم کسی نیست. میدانی ، بعد از رفتنت همه ی قاعده های زندگی به هم ریخت. اینجا منم، دختری که دیگر لحظه ای از بند غم آزاد نشد.

اما هنوز هم زندگی در جریان است . هنوز هم همه چیز به سمت جلو میرود و دست و پا زدن برای اینکه به سمت تو متوقفش کنم بی فایدست.

 

پ.ن:حالِ خوبی ندارم. بدنم و مغزم خسته تر از خسته هستند. جانی در بدن ندارم تا تمام خودم و افکارم را جمع کنم به سمت و سوی درس و زندگی. پخش شده ام. در حال تقلا هستم برای متمرکز کردن خودم در اینجا، در حال!

مغزم در گذشته و خاطرات سیر میکند. برنامه ی امروز و این هفته را هنوز ننوشته ام و لیست بلند بالایی از کار های این هفته دارم .میخواهم خودم را جمع کنم. مینویسم باز. باید بنویسم! دارم خاکستر میشوم.

+ Writen by  شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۰Time 11:10  هیچ او   | 

اگر تو بودی ..

اگر تو بودی ها را زیاد نوشته ام ؛ نیستی و من عاجز ترینم از نداشتنت...

+ Writen by  پنجشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۰Time 22:7  هیچ او   |