|
معجزه کن مرا..
|
خواب بودم و خوابی که یادم نیست چی ولی دلچسب میدیدم .در اتاق را با ضرب باز کرد پریدم. فکر کنم شبها باید در اتاق را قفل کنم این بار اول و دوم نیست. میتوانم بگویم نصفِ من در خواب ماند اینقدر که با وحشت از خواب پریدم.
پتو را روی سرم کشیدم تا نصفه دیگرم را برگردانم و به خواب روم( کار همیشه ام هست که بخوابم سریع تا ادامه خوابم را ببینم ) و اینبار فکر کنم خودم را از دنیای خواب کشیدم بیرون چون با رسیدن کتابی که سفارش داده بودم ، همراه شد. خونِ دلها خوردم بر سر این کتاب اما بالاخره چشمم به جمالش روشن شد.
تنم در طول روز با من کشش نداشت و نمی آمد. ساعت جلو میرفت، همه چیز جلو میرفت اما من، نه! برای جلوگیری از خسته تر نشدن، دست از تمام کارهای دنیا کشیدم و یک گوشه نشستم. بدون ِآهنگ،بدون حرف، بدون فکر کردن با ذهنی خالی. بعد از مدتی توی همین حال بودن تصمیم گرفتم بازی کنم و وسط بازی متوجه لرزش دستم شدم. همان دست ک رگ عصبش دیوانه ام کرده. لرزش دست از من بعید بود. مثل پرش پلک ک مدتی قبل سراغم آمده بود. زیادی دارم خودم را کنترل میکنم و آثار آن فشار های عصبی اینطور روی جسمم بروز میکند. ولی اینها حتی توانایی روبرویی با توکل ِ من رو ندارن:)
از همون توکل صحبت میکنم که محکم به تو بسته شده خدای ِ بزرگِ من.
صدای آهنگ را بلند کرده ام و حتی بی آنکه بدانم چه میگوید اینجا مینویسم. لبخند بزرگی میزنم و بعد از پست این متن، یکم " من تکانی" میکنم. نیاز دارم کمی به خودم تکان بدهم و پر قدرت و قوی تر برگردم. نیاز دارم از روز ها جلو بزنم نه که عقب بیفتم. چشم هایم را ببندم وبه تمام فکر هایی که این مدت نکرده ام و جمع و جور نبوده اند،سامان بدهم.
دلمان برای هرچیز کوچک هم تنگ است.
دلتنگی درد عجیبی ست؛ مثل فشار دادن یک زخم . درد دارد اما لذت میبری از دردش.مینشینی یک گوشه و تمام خاطرات را مرور میکنی و با اشک،لبخند میزنی..
14 فروردین سال 1400
دیروز توی سیزده به در داشتم فیلم میگرفتم و تاریخ را میگفتم؛ درست مثل سال 93 . با پس زمینه ی خنده های او، با چهره ی خندان او ، با هیاهوی ِ بقیه . دیروز اما سکوت بود. کسی نبود بلند بلند بخندد،دیروز و این همه سال که تو نبودی،هیچکس نبود!
امروز هم کسی نیست. میدانی ، بعد از رفتنت همه ی قاعده های زندگی به هم ریخت. اینجا منم، دختری که دیگر لحظه ای از بند غم آزاد نشد.
اما هنوز هم زندگی در جریان است . هنوز هم همه چیز به سمت جلو میرود و دست و پا زدن برای اینکه به سمت تو متوقفش کنم بی فایدست.
پ.ن:حالِ خوبی ندارم. بدنم و مغزم خسته تر از خسته هستند. جانی در بدن ندارم تا تمام خودم و افکارم را جمع کنم به سمت و سوی درس و زندگی. پخش شده ام. در حال تقلا هستم برای متمرکز کردن خودم در اینجا، در حال!
مغزم در گذشته و خاطرات سیر میکند. برنامه ی امروز و این هفته را هنوز ننوشته ام و لیست بلند بالایی از کار های این هفته دارم .میخواهم خودم را جمع کنم. مینویسم باز. باید بنویسم! دارم خاکستر میشوم.
اگر تو بودی ..
اگر تو بودی ها را زیاد نوشته ام ؛ نیستی و من عاجز ترینم از نداشتنت...