|
معجزه کن مرا..
|
14 فروردین سال 1400
دیروز توی سیزده به در داشتم فیلم میگرفتم و تاریخ را میگفتم؛ درست مثل سال 93 . با پس زمینه ی خنده های او، با چهره ی خندان او ، با هیاهوی ِ بقیه . دیروز اما سکوت بود. کسی نبود بلند بلند بخندد،دیروز و این همه سال که تو نبودی،هیچکس نبود!
امروز هم کسی نیست. میدانی ، بعد از رفتنت همه ی قاعده های زندگی به هم ریخت. اینجا منم، دختری که دیگر لحظه ای از بند غم آزاد نشد.
اما هنوز هم زندگی در جریان است . هنوز هم همه چیز به سمت جلو میرود و دست و پا زدن برای اینکه به سمت تو متوقفش کنم بی فایدست.
پ.ن:حالِ خوبی ندارم. بدنم و مغزم خسته تر از خسته هستند. جانی در بدن ندارم تا تمام خودم و افکارم را جمع کنم به سمت و سوی درس و زندگی. پخش شده ام. در حال تقلا هستم برای متمرکز کردن خودم در اینجا، در حال!
مغزم در گذشته و خاطرات سیر میکند. برنامه ی امروز و این هفته را هنوز ننوشته ام و لیست بلند بالایی از کار های این هفته دارم .میخواهم خودم را جمع کنم. مینویسم باز. باید بنویسم! دارم خاکستر میشوم.