|
معجزه کن مرا..
|
خواب بودم و خوابی که یادم نیست چی ولی دلچسب میدیدم .در اتاق را با ضرب باز کرد پریدم. فکر کنم شبها باید در اتاق را قفل کنم این بار اول و دوم نیست. میتوانم بگویم نصفِ من در خواب ماند اینقدر که با وحشت از خواب پریدم.
پتو را روی سرم کشیدم تا نصفه دیگرم را برگردانم و به خواب روم( کار همیشه ام هست که بخوابم سریع تا ادامه خوابم را ببینم ) و اینبار فکر کنم خودم را از دنیای خواب کشیدم بیرون چون با رسیدن کتابی که سفارش داده بودم ، همراه شد. خونِ دلها خوردم بر سر این کتاب اما بالاخره چشمم به جمالش روشن شد.