معجزه کن مرا..

از دو روز پیش شروع شد همین موقع ها بود . دراز کشیده بودم منتظر اذان که دلم یکهو آشوب شد . از همون موقع هنوز همین حس رو دارم . هنوز توی دلم رختشویی باز کردن و هیچ طوره قصد رفتن ندارن. هر کار و راهکار بلد بودم رفتم . اتفاقی هم نیافتاده بود آخه که یکهو اینطور شدم. استرس چیزی هم ندارم . گفتم شاید حالت مسمومیت باشه ، مسموم هم نشدم . نمی‌دونم حتی خواب هم مزه ی خواب نمی‌ده . تلخه ، سخته ! درس هم نتونستم بخونم ‌. غذا هم نمیتونم بخورم . اصلا درونم انکار داره متلاشی میشه و یه پوسته ی سفت دورشه که نمیذاره ولی این پوسته داره اذیتم می‌کنه . انگار انگار .. نمی‌دونم. نمی‌دونم انگار چی . درونم یکطوری ای شده که نمی‌دونم حتی واسه چی . 

هر کاری که سرحالم میآورد آنجام دادم به سختی ولی هیچکدوم عادیَم نکرد. 

بدنم اونقدر خسته هست که سختمه راه برم و آب جوش رو بذارم حتی . دراز کشیدم همینطور بی هیچ فکری ، هیچ دغدغه ای هیچ حرفی هیچ کاری هیچ صدایی .

+ Writen by  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹Time 19:40  هیچ او   | 

ساعت هفت از خواب بیدار شدم و دیدم چشم هام اونقدر خسته هست که باز نمیشه . به زور از تخت کنده شدم و صورتم رو شستم. دیدم نه ، قرار نیست چشم هام باز شه  و‌بعدم گلو درد و آبریزش و عطسه و بی‌حالی . تا ساعت نه هی دور خودم چرخیدم تا ازمونم رو دادم به زور و سردرد هم گرفتم . آخه این موقع ، موقع سرماخوردگیه؟ 

الانم از شدت بی‌حالی پشت در اتاق نشستم که اگر کسی خواست وارد شه ، در محکم میخوره بهم ولی جاش خوبه کنجه:دی

این  داستان : بدنِ وقت نشناسِ من 

+ Writen by  جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۹Time 13:12  هیچ او   | 

شب های قدر از کی اینقدر برایم سنگین شد ؟ نمیدانم انگار سالهاست شب‌های قدر مشکی مشکی می‌پوشم حتی در خانه و بعد اگر مسجد نروم ، اگر مراسم نروم ، مثل شب های محرمی که تا به مراسم نروم ، با هر صدایی زیر گریه میزنم و دلم گرفته تر میشود. امسال نمیشود مراسم بیایم؟ توی آن همهه ، میان آن همه دعا ، آنجا  میان همه گرفتار ها و حاجت مند ها ، دعا کردن برای فرج آقا, حاجت روایی آنها ، فکر به است سال دیگر باز هستم ؟ باز توفیق دارم ؟ امسال  با بودن در خانه فهمیدم پارسال به قدر کافی فیض نبردم ، به قدر کافی نفهمیدم ، نفهمیدم.

ولی یادم است پارسال میان روضه ها  چنان ناگهان گریه ام شدت گرفت که خانم بغلی زد بهم و گفت اشکال نداره و من موندم چیشد و لبخندی زدم . اشکال نداره اخه؟ این چه حرفی بود؟!

قدر هشت سال پیش ! 

و دیگر هیچوقت بعدش شب قدری با تو نگذارندم. آن موقع بچه بودم ،‌ درست نمی‌دانستم‌ . سال بعدش نیامدی . سال بعدش نیامدم . سال بعدش نبودی و نبودی نبودی نبودی..

+ Writen by  جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۹Time 2:56  هیچ او   | 

برای گذراندن وقت و نزدیک تر شدن به اذان,  بخش اعجاز کتاب با اطمینان میدانم که ...از اپرا وینفری رو خوندم و از جمله اش خوشم اومد گفتم اینجا بذارم .

« سخت ترین تجربه ها ، معمولا بیش تر از همه به ما یاد میدهند. وقتی در راه به مشکلی برخورد میکنم ، از خودم میپرسم واقعیتش چیست و قرار است چه چیزی را از این مشکل یاد بگیرم ؟ و فقط وقتی میتوانم بهترین تصمیم را بگیرم که بدانم چه درسی ازش یاد گرفته ام و این طوری با تجربیاتم رشد میکنم. »

یکسال گذشته هم برای من سخت بود ، لحظات دلگیر زیادی داشتم و حسرت توی دلم شدیداً نشسته بود . هر وقت مجبور بودم از درس بزنم و به کار دیگه برسم که منحصرا اگر چند سال پیش اون اتفاق نمی‌افتاد  مجبور نبودم به انجام اون کار ، فقط یه جمله میگفتم خدایا شکرت می‌دونم یه جا دیگه هوامو داری ! 

و واقعا هم هوامو داشت. هر وقت گفتم خدایا شکرت ، حال اون لحظه ام هر قدر بد باشه، خوب میشه. و من فکر میکنم چرا بعضی وقتا دلگیر میشم ؟ چون یه لحظه یادم می‌ره یه قدرت بزرگ تر بالای همه ایناست.

پس خدایا شکرت :) 💚

+ Writen by  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹Time 23:12  هیچ او   | 

بهم پیام داده تومار و وسطش خوب بود ولی جمله اول و آخرش اینقدر دل زده ترم کرد که عصبی شدم یه لحظه . سریع مدیریتش کردم و یه لبخند گنده نشوندم رو لبام و تک تک حرفاش رو جواب دادم و بعدم آخرین پیامش رو بی جواب گذاشتم و ترجیح دادم دیگه جواب ندم. بعد اون ماجرایی که سرش بحث پیش اومد رفع شد و الان یه کدورت بین ما مونده فقط . و من فکر میکنم اصلا چرا تا وقتی از چیزی مطمئن نیستنن ، اینطور براش حرص میزنن و آدم ها رو دلگیر میکنن؟ عجیبیم ما آدم ها ! 

+ Writen by  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹Time 22:59  هیچ او   |