|
معجزه کن مرا..
|
ساعت هفت از خواب بیدار شدم و دیدم چشم هام اونقدر خسته هست که باز نمیشه . به زور از تخت کنده شدم و صورتم رو شستم. دیدم نه ، قرار نیست چشم هام باز شه وبعدم گلو درد و آبریزش و عطسه و بیحالی . تا ساعت نه هی دور خودم چرخیدم تا ازمونم رو دادم به زور و سردرد هم گرفتم . آخه این موقع ، موقع سرماخوردگیه؟
الانم از شدت بیحالی پشت در اتاق نشستم که اگر کسی خواست وارد شه ، در محکم میخوره بهم ولی جاش خوبه کنجه:دی
این داستان : بدنِ وقت نشناسِ من