|
معجزه کن مرا..
|
انگار ۹۸ با آسمان صحبت کرده این روز آخر با باران، کمی از درد هایی که بر دلمان جا گذاشت را کم کند. و خب از طرف من باید بگم موفق بود . صبح با خواب دلنشینی که میدیدم از خواب یک لحظه پریدم و به سمت حیاط رفتم و غرق حس خوب شدم. همان لحظه فراموشم شد تمام روز های تلخ و شیرین ۹۸ و این روز بارانی به یادم ماند. عطر باران و زمین خیس و قطره های روی برگ گل سرخم به وجد آورد منو و چند نفس عمیق از این هوای تازه کشیدم و چون لباس گرم نپوشیده بودم به داخل برگشتم.
و کمی به خوابم فکر کردم و آرام زمزمه کردم تولدت مبارک که حتی علاوه بر خودت ، روز تولدت هم سعی میکند حالم را خوب خوب کند ، من خوب خوبم جآنا :) 💚
زنگ انشا
چه عصر دلنوازی ! هوا کمی ابری است و هرچقدر ابر سعی دارد دست و پاهای خورشید را ببندد ، زورش به پای آن نمیرسد و دست و پاهای نور ، از اینطرف و آنطرف ابر بیرون میزند. دامن کوتاهم را میپوشم و موهای کوتاه ترم را شانه ای میزنم که فرقی نمیکند شانه زدن و نزدنش.زیر کتری را روشن میکنم و در همین حین در حیاط روبروی گل سرخ و زیر سایه ی نارنج ها کتاب سایه راه میگذارم و آهنگ را پلی میکنم . چایم را درست میکنم و به حیاط میروم و همان گوشه شعر ها را به وجودم میکشم و لذت میبرم . کمی انرژی جمع میکنم و حیاط را آب و جارو میزنم و باز هم یک فنجان چای دیگر خودم را کنار گل های سرخ دعوت میکنم و بازم هم یک شعر دیگر . خنکای زمین و سر سبزی گل و درخت و سبزی های کوچک کاشته شده در باغچه وجودم را آرام ِ آرام میکند . لبخندی به این همه قشنگی رویا های درون سرم میزنم و بند و بساط درسم را همانجا پهن میکنم تا به رویا هایم نزدیک تر شوم :)
اینقدر پشه توی اتاقم و خونمون زیاد شده که دیگه حس میکنم ما اومدیم داخل خونشون تا اونا اومده باشن داخل خونه ما !
از هر سایزی هم تصورش کنین هست. کوچک کوچک تا بزرگ بزرگ !
پاهایم را دراز کرده بودم و چایم را نوش جان میکردم که زنگ در خورد. همسایه بغلی مان بود . چند نان شیرین خانگی داد . همسایه مان را زیاد نمیشناسم. آن ها هم مرا نمیشناسند. یکسال و نیم است به این خانه آمده اند و از من ، فقط صدای ِ جیغ های هراز گاهیم و موقع ورود به خانه در حد سلام علیکم ، بفرمایید خانه ارتباط داشته ایم. بقیه اعضای خانواده آن ها را میشناسند. چندین بار هم کارم در خانه گیر کرد و هیچکس خانه نبود ولی در خانه ی آنها را نزدم برای کمک خانم همسایه . راستش میگویم همسایه خوبی هستند و قرار نیست برای هم مزاحمت ایجاد کنیم . و وقتی نارنج های درخت حیاط را چیدم و به داداش دادم برایشان ببرد از پارکینگ با فاصله یک دیوار بینمان صدایش را بلند کرد تا تشکر کند و من یادم به خانه ی خاله افتاد. حتی هر از گاهی از دیوار عبور میکردیم میرفتیم خانه ی هم جای در و دلم برای سنگ ریزه هایی که به شیشه میزدیم تا صدایشان کنیم بیایند چیزی را ببرند ، تنگ شد . آن موقع ها وقتی پیتزا درست میکردیم ، سهم ان ها را جدا درست میکردیم و بهشان میدادیم و آن ها هم همینطور . حتی دلم برای سوپ های خوشمزه ی دخترخاله تنگ شد . برای بلند صدا کردن و اسم من و در آخر نشنیدنمان و تک زنگ تلفن خانه به معنای بیا روی دیوار .
برای ِ روی دیوار رفتن و صحبت کردن و صدای مامان که میفتی. برای تمام بچگی که میگفتیم یک در بگذاریم بین خانه ما و آنها تا راحت تر به جای کوچه ، از حیاط تردد کنیم. برای شنیدن صدای خنده شان از پنجره های باز و برای وقت و بی وقت خانه ی هم رفتن .
برای تمام ِ خاطره های بچگی که حالا خانم همسایه به یادم آورد .
قهوه جوش را شستم و خواستم قهوه دم کنم و در حین درست شدنش گوشی بدست به یخچال تکیه دادم و نشستم.دو دقیقه که گذشته باید قهوه ام آماده میشد که نگاهی به قهوه جوش انداختم که دیدم آب از آن سرازیر میشود و روی موتورش میریزد. از ترس سوختنش سریعا خاموش کردم و از پریز کشیدم و نگاهی به آن انداختم و بعله ! لوله ی واسط را یادم رفته بود بگذارم .
قهوه که آماده شد ، لیوانم را برداشتم و به اتاقم رفتم .کمی میز را مرتب کردم و قهوه را آرام آرام خوردم. و نیم ساعت بعد ، احساس سرگیجه ، تپش قلب ، ضعف بهم دست داد و دراز کشیدم تا بهتر شوم که نشدم. گل گاوزبان دم کردم تا آرامم کند و سیبی بعد از ان خوردم . هر سری که قهوه میخورم باید به خودم یادآوری کنم لطفاً یادت نرود با معده خالی قهوه نخوری ، نخوری ، نخوری !
این همه نوشتم که فقط این خط آخر را به خودم یادآوری کنم.