معجزه کن مرا..

بنام خدا 

ساعت ، ۴:۴۵ دقیقه بامداد است . 

از شدت بیخوابی و پر انرژی بودن ، کتابم را باز کردم تا شاید خوابم ببرد و خب هرچی بیشتر می‌خوندم هیجان انگیز تر میشد ! 

تمرین هارا نوشتم و دقیقا همین نیمه های شب و صبح برایش ایمیل کردم:دی 

حالا که تمرین ها رو نوشتم ، جزوه رو هم باز کردم نگاهی کنم بهش ولی اصلا نتونستم. خوابم نمیاد اما چشمام خسته هست . فردا خیلی خیلی کار دارم که انجام بدم و به برنامه امروز که نرسیدم، فردا جبران میکنم .

فندکم خراب است که شمع روشن کنم و خب کبریتی هم پیدا نکردم . 

صدای پارس سگ از کوچه می آید . هیچ خبری نیست . اینجا سکوت است و سکوت و در بین این سکوت ، تاریکی فریاد می‌کشد !

خدایا شکرت :)

+ Writen by  پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹Time 4:57  هیچ او   | 

مرخص شده است . اما نفس هایش هنوز یاری نمیکند. هنوز نفس نفس میزند تا کلمه و جمله بسازد . برای همین هاست دلم نمی آید صحبت کنم . صدای بغض آلود دارد .بابا اصرار می‌کند و گوشی را میگیرم و صحبت میکنم . دلم میگیرد.

همینکه مرخص شده الهی شکر و خدا رو صد هزار مرتبه شکر . 

خدا تمام مریض ها رو شفا بده انشا الله:))

آن حالت بغضو نگرانی موقع بد بودن حالش ، دعای معراج هایی که خواندیم و ... گذشت :)

 

موهایم در هم پیچیده شده و فر فر است. نگاهش میکنم و کیف میکنم از این همه زیبایی ( خودشیفتگی نیست، واقعیته:دی )

حوصله هیچ چیز ندارم .جزوه جلویم باز است و بازی میکم با فکر های توی سرم تا از زمان رها شوم. 

سردم است . خیلی سرد است . هیچ چیز گرمم نمیکند . نه لباس گرم نه پتو نه بخاری هیچ چیز . 

امروز که از کلاس هی خارج میشدم، استاد گفت برای جزوه بچه های که کامل نوشتن به بقیه هم بدن . آقای الف جزوه اش را فرستاد و با نادیده گرفتن دست خطش و به هم ریخته بودنش ،جزوه ی کاملی است. جزوه ام فقط تا میانترم کامل است و باقیش اصلا خط خودم هم خوانا نیست که پاک نویس کنم :دی.

از هر درس سخن شده نوشته هام. شلوغ بودن و حرف نزدن را فریاد می‌کند . بنویس از هرکجا بنویس . نگذار کلمه ای جا بماند.

 

+ Writen by  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۹Time 21:11  هیچ او   | 

دقیقا همان تاریخ و همان ساعت ماه قبل ، پریود شده ام.

حوصله ی هیچ چیز ندارم .دراز کشیده ام و به هیچ فکر میکنم که چه بی انتهاست این هیچ! فکر به آن تمامی ندارد.

سرده/ خستم/خوابم میاد/ دلم گریه میخواد/ ضعف کردم / چشام درد می‌کنه/ کمرم درد می‌کنه/ دلم درد می‌کنه/سرم داره می‌ترکه/ حوصله صحبت کردن ندارم و صدا می‌کند حرف بزن/ حوصلم سررفته/شاید بخوابم/ امروز فاتحه که می‌خوندم برات جلوی چشمم زنده زنده خاطراتت رد میشد / دلم بغل میخواد / کاش بودی !

اشکم در اومد / قطره اشکم پاک میکنم و دمنوشم رو سر میکشم/ پتو رو روی پاهام میکشم و آروم آروم لالایی میخونم عین همون ها که بلد بودی ..

صورتم جوش زده چرا اینقدر / حس میکنم یک کیلو اضافه کردم / دلم ورزش کردن زیاد میخواد / تنبل شدم/ زیاد می‌خوابم / جزوه ها هنوز موندن و تمرین ها ننوشتم/ ارائه انقلاب هنوز آماده نکردم / شیمی گفت تمرین ها ایمیل کنیم و ننوشتم / سایت هنوز خرابه / دلم واسه خیلیا و خیلی چیزا تنگ شده / لعنت به کرونا !

خبر خوب دلم میخواد بشنوم.

خدایا شکرت :) 


حالِ درون: هیچ نویس ِ هیچ
+ Writen by  پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۹Time 23:22  هیچ او   | 

امروز کمترین تایمی که میشد از گوشی استفاده کردم. برای ملزومات کلاس و درسی و کمی هم پیش دوستام .از دیروز که تصمیم گرفتم گوشی رو بشدت کم کنم ، خب خیلی راحت بود . البته اینکه از آهنگش استفاده کردم و دست به گوشی نزدم هم بی فایده نبود و در نهایت اتاقم و کتابخونه رو مرتب کردم تا کتابهای درسی و زبانم رو که می‌خوام ، جا بدم توشون و در نهایت با بدترین وضع چیدم و الان مهم اینه جاباز شد واسه کتاب ها . زشتی و زیباییش مهم نیست .( اینو الان میگم فردا که دوباره از اول چیدم میفهمم مهمه یا نه !)

امروز زیادی ریلکس کردم. اینکه بشینم و به آهنگ گوش بدم و به هیچی فکر نکنم . از سکوت خونه استفاده کردم و خوب آروم شدم . آروم ؟ ریلکس ؟ هرچی . بی هیچ فکری خنثی خنثی !

 

+ Writen by  دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۹Time 19:24  هیچ او   | 

بنام او‌‌..

فردا ششمین سال از نبودن توست.

چه روز ها و شب ها با تموم اتفاقات خوب و بدش بدون تو گذشت . تمام این مدت یک لحظه هم نبوده که دلم برای تو تنگ نشود . 

حال که مینویسم، اشک در چشمم حلقه میزند و دلم فشرده میشود . فردا ساعت ۶:۳۰ آخرین بار است که تورا میبینم و برای همیشه دلم برای نگاه مهربانت تنگ میشود .

تازه تازه است . همین لحظه ، حس میشود !

رفته رفته سخت تر شد همه چیز . اینجا دخترکی آرزوی باز دیگر دیدنت را دارد . بازگرد ! این بار من هم با تو می آیم♥️

 

+ Writen by  سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۹Time 18:52  هیچ او   |