|
معجزه کن مرا..
|
بنام خدا
ساعت ، ۴:۴۵ دقیقه بامداد است .
از شدت بیخوابی و پر انرژی بودن ، کتابم را باز کردم تا شاید خوابم ببرد و خب هرچی بیشتر میخوندم هیجان انگیز تر میشد !
تمرین هارا نوشتم و دقیقا همین نیمه های شب و صبح برایش ایمیل کردم:دی
حالا که تمرین ها رو نوشتم ، جزوه رو هم باز کردم نگاهی کنم بهش ولی اصلا نتونستم. خوابم نمیاد اما چشمام خسته هست . فردا خیلی خیلی کار دارم که انجام بدم و به برنامه امروز که نرسیدم، فردا جبران میکنم .
فندکم خراب است که شمع روشن کنم و خب کبریتی هم پیدا نکردم .
صدای پارس سگ از کوچه می آید . هیچ خبری نیست . اینجا سکوت است و سکوت و در بین این سکوت ، تاریکی فریاد میکشد !
خدایا شکرت :)