معجزه کن مرا..
+کمی بیمار بودیم و نبودیم اینجا

کمی هم دیشب دیر وقت آمدیم و برق رفت و ما موندیم و وبِ از دست رفته یِ آن موقع :)

کمی هم خواب و زیاد دلم برای تک تک تان تنگ بود...

ازاین بچه نازک نارنجی ها نیستم ولی طوری سرم برایم زد که جایش روی دستم شدید درد میکند.

(یه پسره توی داروخانه که بودم داشت نگاهم میکرد،چنان اخمی بهش کردم که دیگر جرئت نکند از گوشه ی چشم هم به من نگاه کند)

چقدر جدیدا من زود به زود کتاب میخونم و میروم کتاب خانه؟شاید عاشقِ این تنهایی قدم زدن ها و سریع رسیدن ها و توی حیاط نشستن و نشستن و نشستن هایش شده ام..

(دلم این تنهایی را زیاد میخواهد وقتی میدانم کسی پیدا نمیکنم یا هرکس میآید رفتنی ست...)

_بانوی ِ عالم از رفتنت هزارها سال میگذرد ولی هرروز ، برای نبودنت دیر است و دلم شدید امشب میگیرد . 


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶Time 23:59  هیچ او   |