|
معجزه کن مرا..
|
قشنگ ترین صحنه ی زندگیمو دیدم .
دخترکوچولوی ِ یکساله ی خواهرم دست های فندقی اش را دراز کرده بود در دست بابا و او برایش لاک قرمز میزد .
بماند که او و بابا هردو ناخن هایش را فوت میکردند و دست آخر با تکان دادن دستش شلوارش لاکی شد .