معجزه کن مرا..

قشنگ ترین صحنه ی زندگیمو دیدم .

دخترکوچولوی ِ یکساله ی خواهرم دست های فندقی اش را دراز کرده بود در دست بابا و او برایش لاک قرمز میزد .

بماند که او و بابا هردو ناخن هایش را فوت میکردند و دست آخر با تکان دادن دستش شلوارش لاکی شد .

+ Writen by  شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳Time 9:6  هیچ او   |