شبِ آخر، اون آخرین بیرون رفتنِ باهم، اونی که میدونست من از چیزای نقلی و کوچیک خوشم میاد توی همه چیز؛ حتی سوپر مارکت که پیاده شد، برام لواشک ِ کوچولوی ترش خرید بی اینکه بهش بگم چی میخوام،همونی که بم یه لقب قشنگ داده بود و میگفت هیچ اوی من خیلی قوی هست اونقدری که هرچی لهش کنن،باز سرِ پا میشه!الان نیست و ازاون موقع، هیچ او بزرگ شده!خیلی بزرگ که میتونه غم هایِ اونو با وجودش حس کنه.هیچ اورو له کردن ولی هنوز سر پاست...
+دستم رو کشیدم عقب یهویی!به یه چیز برخورد نگاه کردم، هیچی بود...!حسش کردم فهمیدمش چون قلبم به تپش افتاد. فهمیدمش چون اون اینجاست! پیشِ من..
حالِ درون:
هیچ او نویس با حالِ خوبِ بد
+
Writen by شنبه سی ام دی ۱۳۹۶Time 1:34 هیچ او
|