|
معجزه کن مرا..
|
واقعا نوزده سالگی ام دارد پر میشود ؟ چه سریع بزرگ شدم ! من هنوز مزه ی شیرین نارگیلی هایی که وسطش خامه بود و میشد کیک های تولدم را زیر دندانم حس میکنم . بچه بودم و عشق تولد و تولدم در محرم و صفر بود . کل تولدم خلاصه میشد در آن شیرینی های خوشمزه و کادو هایم. ساعت ِ قرمزی که شکست سیزده سال پیش ، ساعت طلایی ِ ده سال پیش ، آن بافتِ نارنجی دلبرم در نه سال پیش و ....
حالا دارم با نوزده خداحافظی میکنم و وارد بیست سالگی میشوم . واقعا هنوز هم نمیدانم که کی این روزها را خاکستری و سیاه و سفید و نارنجی و آبی ونیلی و صورتی و قرمز و... گذراندم و اکنون در جایی ایستاده ام که حس میکنم در تموم این روزها اصلا مفید نبوده ام . در تمام این سالها فقط بوده ام ! بی هیچ مفید بودنی ؛ حتی مضر هم بوده ام اما مفید ، نه!
سلام بر بیست سالگی