|
معجزه کن مرا..
|
وقتی نگاهش میکردم ، حس میکردم در من دانه ای جدید می روید ؛ و با شوق تمام زل میزدم به او و هر کجا که بودم ، مسیررم را برای رد نگاهش عوض میکردم و در دنیای چشمانش غرق میشدم . ولی یک حس اضافه بود ، اینکه اینکه داری از دستش میدهی ! اینکه تمام دارد میشود و اینکه آهای دنیا ! لطفاً ترمز کن و دنده عقب بگیر و به چند سال پیش مارا ببر . میخوام این بار طور دیگرنگاهش کنم ، زل بزنم به او و طور دیگر زندگیکنم . نمیخواهم هیچ اذیتی از طرف من به او آسیب برساند و نمیخواهم که .....
ولی دنیا میزند دنده سه ، چهار ، پنج و با سرعت هر چه تمام تر از این روزها میگذرد و من دارم حس میکنم دلم را میان تمام رفتن های این روزها جا میگذارم !