میدانی ؟ نمیخواهم چند سال دیگر که میشود ، در حالی که چند ماهی یکبار تماس با دوست هایم میگیرم و قرار میگذارم ، آن ها در مورد آخرین عمل ِ جراحی شان صحبت کنند و من دست هایم را زیر بغل هایم بزنم و بگویم خب ، پزشکی سخت است و خدا قوت ! بگویند از هیجان آن چیزی نمیدانی و من ، بگویم راستش دیروز یک چیز هیجان انگیز پیش آمد ؛ توانستم در یک روز ، بدون وقفه فلان تعداد کیک درست کنم! و این تمام ِ روزِ من باشد ! میخواهم وقتی به خانه می آیم ، نه پزشک باشم نه آن شغل هایی که بقیه میگویند . از فرط خستگی نتوانم نفس بکشم ولی بلند شوم و برای دور کردن این حال و خستگی ، کیک درست کنم و رویش یک عدد توت فرنگی بگذارم و بعد تماس بگیرم و دوست هایم را دعوت کنم خانه و با بیشترین روحیه ، مهمان نوازی کنم و یک روز خیلی خوب را در میان تمام شلوغی ها دور هم داشته باشیم !من نمیخواهم وقتی آن ها توی دانشگاه مشغول درس هستند ، من دغدغه ام این باشد که من امروز خیلی کمتر از دیروز خوابیدم و بعد سرکوفت فلان فامیل را بشنوم و بگویند ای خواستگار خوبی ست و یک آدم ِ جا افتاده از زمان باشم . از این زمان که خیلی وقتش را از دست دادم و هرروز میگویم امروز بلند میشوم یا نه ، عین آدم های تنبل میگویم فردا ، فردا قطعا شروع میکنم! نمیخواهم جا مانده از آخرین اطلاعات باشم ، میخواهم کسی باشم که آن اطلاعات را به وجود می آورد . و این راهم میدانم که هدف بزرگ ، گام بزرگ هم میخواهد . منتظر دست هستم که مرا هول دهد ؟! کجا ؟! بس نیست ؟!
حالِ درون:
هیچ او با خودش حرف میزند
+
Writen by سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۸Time 18:58 هیچ او
|