معجزه کن مرا..
آدم ِ آرامی بود. از آن ها که در جمع ناشناخته ترین ها میماند و در جمع های خودمانی ، جمع را از خنده میترکاند . دوستش داشتم ، دوست داشتم با او دوست باشم و منم از آن آدم های خودمانی شوم برایش . وقتی دوست شدیم ، یک مشکل پیش آمد . دیگر توی جمع ها حاضر نمیشد ! دلش پر بود و غر میزد و از زندگی شکایت میکرد توی جمع های خودمانی . می‌بینید ؟ آدم ها همیشه یکسان نیستند ! دائما یکسان نباشد حال دوران ، غم مخور . ولی شما از جنبه قشنگش ببینید . شاد باشید همیشه :)


حالِ درون: مینیمال نوشت هیچ او
+ Writen by  پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۸Time 0:40  هیچ او   |