معجزه کن مرا..
می‌گوید پنج دقیقه دیگر آماده باش دم در منتظرم ‌‌‌‌. توی این پنج دقیقه سریع لباس هایم می‌پوشم و آرایشی کرده نکرده و ادکلن را خالی میکنم روی چادرم و کلید برمیدارم و صدای بوق بلند میشود . سوار میشوم و حرکت می‌کند ‌. می آیم ساعت را نگاه کنم ولی چشمم به دو مچ خالی ام می افتد . با استفاده از خاصیت دختر و پر از ادا بودن میگویم بابا! ساعتم نیاوردم . و کل راه را دور میزند و با اخم می‌گوید یکبار نشد حاضر باشی ! و سریع ساعتم را می‌پوشم و وقتی باز راه می رفتیم باز میگویم آخ دستبندم! چشم غره ای میرود که میدانم دیگر برگشت در کار نیست . با قیافه ای در هم می‌نشینم که دست می‌کند و شکلاتی میدهد که برادر زودتر از دستش می‌کشد و من با قیافه ای زار و اینک ادا اطورم کامل نیست می‌نشینم . هوا ابری ست وبا  آهنگ ِ باران ببار  هماهنگی خاصی پیدا کرده است .


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۸Time 17:20  هیچ او   |