شب بود ، تب داشتم ولی به شوق فردا آرام میشدم. آها نمیگذشت و این چندمین شب بیداری من بود و این بیدار های ۲۴ساعته اذیتم میکرد.بالاخره آن روز آمد! اینکه برای اولین بار کسی را ببینی خیلی ذوق دارد. با آن همه خستگی توی آن جمعیت شلوغ بغلش کردم و سریع خودم را بیرون کشیدم. جلوتر راه رفتم طبق عادت همیشگی ! وقتی رسیدیم ,بسته ی شکلات ک برایش گرفته بودم را به او دادم و متوجه نشد خنگ جان که برای اوست وظهر زنگ زد گفت بسته ات جا گذاشتی ! بعد از تمام شدن کارم ، به سمت حافظیه راه افتادیم . حافظ جان تو نیت کن به جای ما و ما فال میخوانیم برای تو.. کمی نشستیم و کمی هم اطراف آن مکان سر سبز و آن نگهبان که زمین را آب میداد گشتیم و هوای دلپذیر زمستان و حافظیه و عطر خوش زندگی آن جا بود. از کنار جهان نما بیرون آمدیم و به وسط کتابخونه رفتیم و نشستیم. فیلم گرفتن از کسی ، خاطره ی زنده ایست که بعد ها تورا میکشد (اخطار: خاطره ها را کمی جمع کنید و زنده نگیرید آن هارا!) خداروشکر آهنگی نبود که آهنگ مرا میکشد . بعد هم خداحافظی و من آروم آروم توی خیابان پیاده کز کردم به سمت خانه و توی راه گل های نرگسم رو بو میکردم و چیپسم را با آن سرفه ها میخوردم. تا میخواستم برسم ان همه بیحالی را میان مردم جا گذاشتم و خستگی ها را توی پاها جمع کردم و رفتم خانه. باز عصر بود و بیرون رفتن و خرید و تمام این هاچرا خوبم نکرد؟! توی آن همه سرما دست توی جیب پالتو عجیب میچسبید ولی چرا خوب نشدم؟؟! کمی بهتر شدم ولی خوب ، نه!
بعدا نوشت: دیشب نوشتم و ثبت نشد، شاید نمیخواستم ثبت کنم و الان با ساعت دیشب ثبتش کردم
حالِ درون:
هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+
Writen by دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۷Time 23:44 هیچ او
|