|
معجزه کن مرا..
|
انگار که یک وزنه ی پونصد کیلویی را روی سینه ام گذاشته باشند و بگویند حالا برو ! و من با آن وزنه ی سنگین که حتی توان نفس کشیدنم را گرفته است حتی توان از جایم بلند شدن را ندارم ؛ خستگی را با تک تک سلول هایم حس میکنم و بدنم وا رفته است! دل ِ غمگینم از تلویزیون نوحه ها را میشنود و چشم های بینوایم پشت سرهم اشک میریزد . میخواستم برایتان بنویسم سردار ولی ناچیز تر از آنم که بتوانم کلمه ای در مقابل شما پیدا کنم و برایتان سر دهم . آسوده بخواب 🖤
امروز جمعه ترین ، جمعه ی سال بود ..
پ.ن:تسلیت ایرانم🖤
امروز از آن خستگی های شدید داشتم که تا چشم هایم را بستم باید خوابم میبرد ولی چشم هایم بسته شد و روح ِ بیچاره ام به همه جا و هه کس سر زد . یعنی بگویم خواب کسی نبود که ندیده باشم و هیچ کدام هم یادم نیست . ظهر غذا درست نکرده بودم و توی دلم داشتم میگفتم چی حاضر کنم که زود بشه خورد فقط ؟ که زنگ زد غذا گرفتم میام و من با کلی ذوق فقط ظرف های ناهار رو آماده کردم . یکساعت بیشتر ظرف های دیروز و امروز را میشستم و به گلها آب دادم . شام گذاشتم و حالا وسط اتاق میان ِ کاغذ هایم ایستاده ام و سعی میکنم جایی را برای نشستن پیدا کنم و گوشی ِ د حال شارژم را دست بگیرم . صدای قل قل غذای روی گاز می آید و من وجودم پر از حس خوب میشود.امروز از برنامه ام شدیدا عقب افتاده ام ولی سعی میکنم ابتدا تجدید قوا کنم . حالا هم بهتر است گوشی را کنار بگذارم تا به سر و وضع اتاق برسم و بعد هم به باقی کارهایم. :)
نشسته بودم توی اتاقم و چای ام را میخوردم. گوشیم زنگ خورد . جواب دادم و گفت خونه ای ؟ گفتم آره ، چطور ! گفت بیا واتس آپ. گفتم تو پشت در ما نیستی ؟ صدای ماشینتون رو شنیدم از پنجره اتاق . گفت نه .گفتم خیلی هم خوب پس حتما بابا جان هست . گوشی قطع کردم و زنگ در خورد. تا آیفون رو زدم و رفتم در بالا باز کنم دیدم با یه نایلون در از خنزل پنزل و یه کیک نااارنجی توی دستش وارد شد و من با چشمای گشاد شده گفتم کیکههههه؟؟؟ خندید . نمیشد بغلش کرد کیکم خراب میشد . با ذوق نگاهش کردم گفتم تو که گفتی میرم خرید !!! گفت الکی گفتم ذهنت دور کنم ! و من با ذوق نگاهش میکردم . با هم آشپزی کردیم و میوه شستیم و ظرف شستیم و کادو گرفتم و عشق گرفتم. شاید ته دلم برای حضور دوستام کنارم دلتنگ بودم ،برای حضور باقی خانواده ، برای حضور او ولی فهمیدم میتونم تو قشنگ ترین لحظه هام کنار خودم حسشون کنم و شمع رو فوت کنم با دلی پر از آرزو و امید .قو باید بگم من چقدرمیتونم خوشحال باشم برای داشتن آدم های خوب توی زندگیم ؟ خانواده ام ، دوستام و همه ! خدایا شکرت
اینو اینجا نوشتم یادم نره که حضور آدم ها میتونه سبز ترین باشه و توی قلبم بدرخشن! و من الان با لبخندی گشاد از یادآوری تبریک هام این قسمت رو مینویسم و میتونم بگم از ته دل خدایا شکرت . بذار همه چی همیشه به همین قشنگی بمونه 💚 عاشقتم خدای قشنگِ من ...💛
این هم به وقت سوم دیماه و زیبا و رنگی :)))
واقعا نوزده سالگی ام دارد پر میشود ؟ چه سریع بزرگ شدم ! من هنوز مزه ی شیرین نارگیلی هایی که وسطش خامه بود و میشد کیک های تولدم را زیر دندانم حس میکنم . بچه بودم و عشق تولد و تولدم در محرم و صفر بود . کل تولدم خلاصه میشد در آن شیرینی های خوشمزه و کادو هایم. ساعت ِ قرمزی که شکست سیزده سال پیش ، ساعت طلایی ِ ده سال پیش ، آن بافتِ نارنجی دلبرم در نه سال پیش و ....
حالا دارم با نوزده خداحافظی میکنم و وارد بیست سالگی میشوم . واقعا هنوز هم نمیدانم که کی این روزها را خاکستری و سیاه و سفید و نارنجی و آبی ونیلی و صورتی و قرمز و... گذراندم و اکنون در جایی ایستاده ام که حس میکنم در تموم این روزها اصلا مفید نبوده ام . در تمام این سالها فقط بوده ام ! بی هیچ مفید بودنی ؛ حتی مضر هم بوده ام اما مفید ، نه!
سلام بر بیست سالگی