معجزه کن مرا..
برای ساختن ِ روز های شیرین آینده ، وقت زیادی لازم است اما از یکجا خسته می‌شوی و میخواهی فقط استراحت کنی تا تمام خستگی ها را بباری.نمیشود که همه اش استراحت کنی! بلند میشوی و جان تازه میگیری و از نو شروع می‌کنی 

زندگی سلاام :)


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  یکشنبه سی ام دی ۱۳۹۷Time 1:59  هیچ او   | 

ادمی را هیچ چیز به اندازه توقع نمی‌کشد..حس پوچ پوچ پوچ خواب من ، بر میگردد به تمام نداشتن هایم..تمام از دست دادن هایم..، تمام حس بد داشتن هایم‌‌، هنوز غربت خواب همراهمه ،هنوز تلخی تنهایی و نگاه نکردن بقیه همراهمه..هنوز....


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۷Time 7:26  هیچ او   | 

تمام عکس های قدیمی را نگاه کردم و با هرکدام آرام آرام تکه ای از وجودم رنگ میباخت و پریشان میشدم، ولی بس نیست؟ این همه آشفتگی بس نیست؟ گذشته ی شیرینم جلوی چشمانم بود الان ِ پریشانم نیز و آینده ی مبهمم...


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۷Time 21:35  هیچ او   | 

شب بود ، تب داشتم ولی به شوق فردا آرام میشدم. آها نمیگذشت و این چندمین شب بیداری من بود و این بیدار های ۲۴ساعته اذیتم میکرد.بالاخره آن روز آمد! اینکه برای اولین بار کسی را ببینی خیلی ذوق دارد. با آن همه خستگی توی آن جمعیت شلوغ بغلش کردم و سریع خودم را بیرون کشیدم. جلوتر راه رفتم طبق عادت همیشگی !  وقتی رسیدیم ,بسته ی شکلات ک برایش گرفته بودم را به او دادم و متوجه نشد خنگ جان که برای اوست وظهر زنگ زد گفت بسته ات جا گذاشتی ! بعد از تمام شدن کارم ، به سمت حافظیه راه افتادیم . حافظ جان تو نیت کن به جای ما و ما فال میخوانیم برای تو.. کمی نشستیم و کمی هم اطراف آن مکان سر سبز و آن نگهبان که زمین را آب میداد گشتیم و هوای دلپذیر زمستان و حافظیه و عطر خوش زندگی آن جا بود. از کنار جهان نما بیرون آمدیم و به وسط کتابخونه رفتیم و نشستیم. فیلم گرفتن از کسی ، خاطره ی زنده ایست که بعد ها تورا میکشد (اخطار: خاطره ها را کمی جمع کنید و زنده نگیرید آن هارا!) خداروشکر آهنگی نبود که آهنگ مرا میکشد . بعد هم خداحافظی و من آروم آروم توی خیابان پیاده کز کردم به سمت خانه و توی راه گل های نرگسم رو بو میکردم و چیپسم را با آن سرفه ها می‌خوردم. تا میخواستم برسم ان همه بیحالی را میان مردم جا گذاشتم و خستگی ها را توی پاها جمع کردم و رفتم خانه. باز عصر بود و بیرون رفتن و خرید و تمام این هاچرا خوبم نکرد؟! توی آن همه سرما دست توی جیب پالتو عجیب می‌چسبید ولی چرا خوب نشدم؟؟! کمی بهتر شدم ولی خوب ، نه!

بعدا نوشت: دیشب نوشتم و ثبت نشد، شاید نمی‌خواستم ثبت کنم و الان با ساعت دیشب ثبتش کردم


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۷Time 23:44  هیچ او   | 

دیوانگی هم عالمی دارد :)


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  یکشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۷Time 21:20  هیچ او   |