|
معجزه کن مرا..
|
و فرداش به وبلاگ مَندس رفتم و چقدر از نوشته های مندس جان میشد لذت برد. همیشه نظراتش بسته بود و خودش بود و یه دنیا وبلاگی که به شون سر میزد
بعد با وبی آشنا شدم که بهترین قشنگی هارا مینوشت و دلش آنقدر مهربان بود که همه را سوی خود جذب میکرد .نازنین ِ خوبِ دلم کسی که او هم مثل من هیچ گاه پایان دهنده ی مکالمات نبود و هی من حرف میزدم و هی او حرف میزد هی من میگفتم و هی او میگفت! اصلا یادش بخیر آن روزها! آمد به شهرِ ما و وبلاگش دیگیر بروز نشد! دوماه است به روز نکرده است! ولی هرجا که هست، دعا میکنم برایَش حالِ دلش خوبِ خوب باشد! نازنینِ قشنگِ من،
و ازاونجا با شفتال جآنِ من بهترین استادِ مهربانی که توی بلاگفا مینویسد و چقدر شیرین است حرف هایش و گاهی دلش میگیرد که دلم میخواهد از وجود خودم بکنم و به جان او دهم ولی او خوب باشد،عزیزی که فکر میکنم آینده ی من است!،
با ری را جآنم همشهریِ عزیزی که اول ها خاموش میخواندمش تا یک روز بالاخره از خود نشانی دادم و کامنت گذاشتم!، با لبخند جآن که دیگه بست نظراتو وکسی بود که کرمِ کتاب ِ ما حساب میشد شیطنت و هی ادا اطور هایش دیوانه میکرد مارا!، با این مدل دوست داشتنی هایِ این ادم های خوب آشنا شدم و شدن دوستایِ وبلاگیِ من ،اولین دوست هایِ وبلاگیِ خوبم
اون روزو یادتونه بچه ها؟ اون پسره که اومده بود اعصابتون رو خورد کرده بود؟همش تقصیرمن بود و خودمم درستش کردم. نازنین و شفتال جان و مندس و ری را بهتر در جریانن
اون پسره اسمش چی بود؟من باید سنگین رفتار میکردم تقصیر من بود! ببخشید دوستایِ عزیزِ من.
و بعد ستاره جآن رو پیدا کردم و بانو جآن ِ جانان رو!
این دو در یک زمانی که حالِ دلم خوب نبود آمدند و با مهربونی هاشون دلم و جانم رو روحِ تازه بخشیدند. بانویِ دلی که عاشقشم و بهترین رفیق است و ستاره مترجمِ ما که وبلاگش را پاک کرد ولی هنوز میبینمش دراین اطراف :) مرسی دوتا از خوبایِ من :*
دوماهه این وبلاگ رو زدم،نزدیک به سه ماه و بهترین آدم هایی که میتونستم رو پیدا کردم
نارین جآنی که آمدی یک باره و شدی روحِ دوباره ی من،شدی شخصی که یادم میدهد مهربان بودن را، خنده ی شیرین کردن را و از ته دل احساس خوب داشتن را
سایه جآنی که مثل سایه ی آدمها گاهی بود و نبود نداشتی و همیشه بودی! همیشه ی همیشه والان که رفتی از بلاگفا،امیدوارم با دستایِ پرِ پر و حالِ دل ِ خیلی خوب برگردی...
فندوقی جانِ من،عشقِ دلم خانمِ قمیشی دوست دارِ من، عزیزِ رفیقِ دلِ من تورو که وقتی پیدا کردم ودیدم نظراتت رو زیاد تایید نمیکنی ولی نظراتِ منو ، طوری عاشقت شدم عاشقِ این همه مهربانیِ که داری یا نه اصلا عاشقِ این نبودن های باکلاست :))
از زورو جآن ،مهندسِ آینده مان نگویم که پراست حرف ها از این دخترکِ باهوشِ من:*
نیروانا جآنم مژده ی خوبی و خیر ها مژده ی قشنگ ترین ها و نویسنده ی جنوبیِ دلم که هی میخوانمش و ذوق میکنم از نوشته هایش..
چهارشنبه نویسِ ما splentical را میگویم! او که دلبری دارد با نقاشی هایش اصلا !
فائزه جآنی که در کافه مینویسد و وبلاگی پرازآرامش دارد که هربار میروم،چندبار آپ میکنم با آن آهنگِ دلبرش
نادیا جآنم که اصلا تازگی ها عاشق شده و هوش از سرش پریده انگار! ولی چنان دوست دارم لبش خندان باشد همیشه که نگو!
مهدی آقا و مهسا جآن در وبلاگ دیدگاه که تازگی ها شده اند از دوستانِ بلاگفایی
آقا امیرسام که فقط طنز مینویسند و حالِ روحمان را با لبخند ها خوش میکنند..
دختری با قلب صورتی که همه چیز را صورتیِ دلخواهش میبیند و دوست دارم این نوشته هایِ من نویسش را
خانوم گلِ عزیزم که تازگی ها دوستِ اینجا شده و برایِ دل خودش مینویسد و ازقشنگ نویس هاست
فرناد جآنم را نگو که اصلا دلبری هست خودشو وبلاگِ نازنییش :*
ساغرجآنم که دیر به دیر آپ میکند ولی دل را میبرد اصلا! یک طورِ غمگین مینویسد ولی خب، باز ساغرجآنمان است دیگر :))
وآخرین نفری که یادم است الان، دخترِ بهمن جانم است که دوستش دارم زیاد این فردِ شبیهِ خودم را...
سال نویِ همگی ِ شما عزیزای دلم،دوستانِ بلاگفاییِ من، روحِ اینجا و دلیل حالِ خوشم مبارک باشه عزیزانِ دلم ..
دوستتان دارم و تبریکِ خالیِ مرا من باب سال 97 پذیرا باشید
قربانِ شما هیچ او...
و یک چیز جالب! نمیدونم کی توی استخر، خواستگاری میکنه اخه! بلیتم رو دادم تحویل و فقط چادرم رو از سرم برداشتم داشتم میرفتم طرف رختکن که خانمه منو کشوند کنار گفتم یا خدا معلوم نیست میخواد به چه چیزم گیر بده!خواهر جآن بلیتش رو داد تحویل و وقتی اومد و اون خانمو دید،گفت مشکل چیه؟ خانمه هم گفت متولد چه سالی هست خواهرتون؟ یعنیااا همون لحظه دلم میخواست خانمه رو بکشم! خب آدمِ عاقل اینطوری خواستگاری میکنن؟!
وبعدش، بعداز کلی راه رفتن تویِ شهر شلوغ و خرید نکردن از این همه مغازه رفتیم کافه.یعنی یطوری به دلم نشست این آیس که نگو! گرمم بود و کلی به دلم نشست و الحق که خوشمزه تراز همیشه بود . فقط دلم هوایِ حالِ قبل رو کرد که اونجا با خواهرجآن بلند حرف بزنیم و بخندیم !
بهش گفتم، گفتم من میرم!یه روزی میرم از اینجا مطمئن باش
با خشم برگشت سمتم و گفت چرت و پرت نگو لطفا!
وبرای ساختن هرچیزِ نو،خراب کردن هرچیزِ کهنه ، را!
و-برای عاشقِ عشق بودن،عاشقِ مرگ بودن را.
(باردیگر،شهری که دوست می داشتم)
+آقای ابراهیمی عزیز! نمیدانم اگر شما نبودید این همه آرامش از کتاب را از کجا میتوانستم دریافت کنم. درست است سال ها از نوشتن این کتاب میگذرد و من بیش از 100بار این کتاب را خوانده ام و هیچ گاه از او سیر نمیشوم.شما،یک اسطوره ی به تمام معنایِ من هستید!
چند جمله ی کوتاهی که میدانم هیچ گاه از سوی شما خوانده نمیشود ولی حداقلش این است که شمارو به رخ نوشته هایم کشیده ام!