معجزه کن مرا..
+کمی بیمار بودیم و نبودیم اینجا

کمی هم دیشب دیر وقت آمدیم و برق رفت و ما موندیم و وبِ از دست رفته یِ آن موقع :)

کمی هم خواب و زیاد دلم برای تک تک تان تنگ بود...

ازاین بچه نازک نارنجی ها نیستم ولی طوری سرم برایم زد که جایش روی دستم شدید درد میکند.

(یه پسره توی داروخانه که بودم داشت نگاهم میکرد،چنان اخمی بهش کردم که دیگر جرئت نکند از گوشه ی چشم هم به من نگاه کند)

چقدر جدیدا من زود به زود کتاب میخونم و میروم کتاب خانه؟شاید عاشقِ این تنهایی قدم زدن ها و سریع رسیدن ها و توی حیاط نشستن و نشستن و نشستن هایش شده ام..

(دلم این تنهایی را زیاد میخواهد وقتی میدانم کسی پیدا نمیکنم یا هرکس میآید رفتنی ست...)

_بانوی ِ عالم از رفتنت هزارها سال میگذرد ولی هرروز ، برای نبودنت دیر است و دلم شدید امشب میگیرد . 


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶Time 23:59  هیچ او   | 

مگر چندروز نبودم که این همه وبلاگ ها به هم ریختن؟!

ستاره جآن کجا بار و بندیلت را جمع کردی؟! این است رسمش ؟!

سایه جآن چطور دلت می آید بروی؟ زندگیِ هرکس طوریست خب هرکس آهِ تورا کشید باید بروی؟پس ماچه؟! آدم نیستیم؟

میس جوکر!شما چرا نظرات را بسته اید؟مگر میشود هیچ نگوییم از برای ِ شما ؟!


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶Time 23:54  هیچ او   | 

ندا خانم یک عدد اشتباهی پیش آمد و فکر میکنم من باعث بسته شدن ِ کامنت هات شدم و واقعا عذر میخوام ازتون! فکر کنم کامنت بعدش نیامد ! و الان عذاب وجدان گرفته ام :( ...

و فکر کنم اگر توضیح رو بشنوید بهتر است تا پیش خودتان فکر کنید و حرص بخورید..


حالِ درون: هیچ او نویسِ ناراحت
+ Writen by  جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۶Time 17:33  هیچ او   | 

میگفت دیگر تحویل نمیگیری؟

گفتم من همیشه زنگ میزدم و آخرین باری که دیدم شما انگار دلتان نمیخواهد مرا و جواب زنگ هایم را نمیدهی، دیگر تماس نگرفتم!

گفت دلیلش را خندید و گفت اگر میخواستم حالت را بپرسم پیام میدادم اگر نه که دیگر هیچ!

گفتم پس دیگر هیچ بود؟

خندید و نشست و به نگاه به آن سنگ ِ سرد اشک هایش روان شد...


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۶Time 17:14  هیچ او   | 

دیروز آماده و مرتب از خونه رفتم بیرون تا آزمایش بدهم بلکم دلیل این خواب زیادم معلوم شود!(هرچند وقتی ناراحتم زیاد میخوابم)

مسئول اونجا قبول نکرد و منو فرستاد باز وقت بگیر و دکتر برو وآزمایش بنویسد و خلاصه در این حین، هندزفری از گوش هایمان برداشته بودیم تا بشنویم صدای بیرون را که یک لحظه وسط خیابانهندزفری از شانه هایمان افتاد پایین و پایمان در آن گیر کرد و این هندزفری نو، دوتیکه شد!یک هفته بود خریده بودمش! دشمن ِ هندزفری منم فقط..

خداروشکر زمین نخوردم وسط خیابان!

بعداز انجام کارها، رفتم توی مغازه ها کمی سرک کشیدم و لباس های نو را ذوق نگاه میکردم و بیرون می آمدم با دست ِ خالی.

این تنها بیرون رفتن را عجیب دوست دارم چون خامه و بستنی ای که خریده بودیم، همه اش را خودم تنها نوش جآن کردم :)

+روز قبل هم با یکی از بچه ها رفتیم بیرون و بستنی و یک عدد روسری قشنگ خریدم و خامه و عجیب در آن هوای سرد بر دلمان نشست ! و در آخر وقتی برگشتم خانه،کلید نداشتم و پشت در ماندم و نزدیک هم نبودند تا بیایند خانه . منم ریلکس توی کوچه نشستم در خانه :)


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by  جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۶Time 17:11  هیچ او   |