|
معجزه کن مرا..
|
پاییز همیشه قشنگ بوده همیشه نارنجی دلخواه منو داشته و گرفتگی ِ هواش رو دوست داشتم. ولی امروز وقتی توی حیاط نشسته بودم و دلگیری آسمون رو دیدم، دلم گرفت. چند روزه همینطورم ؛ با دیدن این هوا یا حتی هوای اول صبح خوشحالم نمیکنه و دلگیر تر میشم ولی سرگرم میکنم خودم رو زیاد که هیچ وقت آزادی نداشته باشم و تهش به او که فکر میکنم و جای او میگذارم خودم را سرزنش میکنم. از دست خودم عصبانی میشوم و دلم میخواهد یک دل سیر به جای تمام حرص ها گریه کنم ولی عصبانیت را پس میزنم و کتاب ِ نیمه باز با خودکار را برمیدارم و به روند ِ کاریم ادامه میدهم .
همیشه میگفت صفر رو میگن ماه نحسی هست، صدقه زیاد بدید. راست میگفت...
*یازده صفر سال ۱۴۳۶ !
چند روزی ست بیخیال دستکش های نارنجیم موقع ظرف شستن شده ام و امروز که داشتم دست هایم را نگاه میکردم دیدم پوسته پوسته شده اند. و باز حساسیت ! ولی گاهی با دونستن این حساسیت ، دل آدم میکشد که دست هایش خنکی آب را بغل کند و هرچند تاوان دهد .امروز که جمعه بود و به خودم استراحت دادم ، جارو کشیدم ، گردگیری و ظرف ها را تماما جا دادم توی کابینت ها و بعد به گل ها آب دادم و قاب ها را تمیز کردم و غذا رو پختم .
گوشیم را برداشتم و نتم را روشن کردم تلگرام و واتس اپم را چک کردم و حالم بهتر شد. تماس گرفتم و هرچه گفتم چه شده پیچاند ! تعجب کردم از صبح ساعت هشت به من زنگ زده بود که دلم شور میزند و بعد از دو ساعت که زنگ زدم گفت هیچی نبود؛ معلوم بود دارد چیزی را پنهان میکند. خب نگران شدم از اینکه اینطور به هم ریخته بود ولی گفت فردا جای امروز می آییم. فردا هم تعطیل است؛ از برادر جان و پدر جان که منتظر بودن بگذریم من هم خیلی خیلی منتظر بودم.
بعدا نوشت ساعت ۱۵:۴۶: گفت تصادف کرده است...
کتری را پر از آب میکنم و زیر گاز را روشن میکنم . آهنگ ملایمی میگذارم و دستکش های ظرفشویی را میپوشم و پیشبند را میزنم و شروع میکنم به شستن ظرف ها .همانطور ک با آهنگ زمزمه میکنم و ظرف ها را به رقص در می آورم ، صدای جوشش آب از کتری بلند میشود . چای را دم میکنم و ادامه ظرف ها را میشورم. اهنگ تمام میشود ولی باز ظرف ها جلویم هستن. با سرعت بیشتری میشویم و دستکش هایم را بیرون می آورم . سیب زمینی ها را پوست میگیرم و مشغول رنده کردن پیاز میشوم . چشمانم میسوزد و ادامه میدهم تا تمام شود . گوشت را با پیاز و ادویه ورز میدهم و سیب زمینی هارا رنده میزنم و مواد کتلت را آماده میکنم و یک فنجان چای میریزم و پایم را دراز میکنم و فنجان گرمم را دست میگیرم و سرم را به دیوار تکیه میدهم و در دنیایی ک میخواهم چند دقیقهای غرق میشوم.
و باز با قدرت به زندگی بر میگردد.